گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۴۳

نه مفصل نه مجملی داردما و من حرف مهملی دارد
اوج اقبال نه فلک دیدیمسیر یک پشت پا تلی دارد
زبر چرخ از امل بریدن نیستسر این رشته مغزلی دارد
موشکاف عیوب جاه مباشتاج زرین سر کلی دارد
در تجمل چه ممکن است آرامپشت این بام دنبلی دارد
نقش هرکس مکرر است اینجاآگهی چشم احولی دارد
سایه در خواب می‌شمارد کامعاجزی کفش مخملی دارد
مصلحتهاست وقف موی سپیدهر سری فکر صندلی دارد
گرچه هر اول آخر است آخرلیک آخر هم اولی دارد
کار مجنون به طرهٔ لیلی استقصهٔ ما مسلسلی دارد
بیدل از حیرتم‌ گذشتن نیستآب آیینه جدولی دارد