غزل شمارهٔ ۱۰۴۴
غرور قدرت اگر بازوی خمی داردبه ملک بیخللی خاتم جمی دارد
گذشتن از سر جرأت کمال غیرت ماستنفس تبسم تیغ تنک دمی دارد
ز انفعال مآل طرب مبان ایمنحذرکه خندهٔ این صبح شبنمی دارد
مگر ز عالم اضداد بگذری ورنهبهشت هم به مقابل جهنمی دارد
گر از حقیقت این انجمن خبرگیریهمین غم است که تخمیر بیغمی دارد
خطا بهگردن مستان نمیتوان بستنطریق بیخبری لغزش کمی دارد
ورق سیه نکنی، سر نپیچی از تسلیمبه هوش باش که خط جبین نمی دارد
ز جوش لاله رخان پرکنید آغوشمبه قدر حوصله هر زخم، مرهمی دارد
نسیم مژدهٔ وصلکه میدهد امروزچو غنچه تنگی از آغوش من رمی دارد
چه رنگها که نبستیم در بهار خیالطبیعت پر طاووس، عالمی دارد
مباش غافل ارشاد گمرهی بیدلجهان غول به هر دشت آدمی دارد