گنج

شمارهٔ ۸۱ در ستایش قزل ارسلان و شادباش فرارسیدن عید فطر

قافیه: اری۱۲ بیت
بدیدند مه، ساقیا می چه داریکه آمد گه عشرت و میگساری
بکردیم سی روز آن میهمان رابانواع خدمت بسی جان سپاری
سبک دل شدیم از فراقش بیا تاگران ساغری چند بر من شماری
ز رشگ وشاقان خسرو مه نورخ افروز چون لعبت قندهاری
بدین نقره خنگ فلک می نمایدبه نظارگان لعب چابک سواری
ز چوگان خسرو حسد برد از آن شدبدین زردی و خشکی و این نزاری
ازین قلعه قلعی هفت طارمچو از لشکر شب هوا گشت تاری
مسیح آمد و روح قدسی خدمترکابش گرفته به فرمان باری
ز جنات فردوس اطباق رحمتبیاورد با او خضر کرده یاری
خضر جام جمشید پر آب حیوانفرستاد بر عادت دوستداری
که تا شه کند نوش و جاوید ماندچو در وقت افطار سازد نهاری
قزل ارسلان خسرو ملک پرورکه شد ختم بر نام او شهریاری