شمارهٔ ۸۲
جهان چون جنان شد ز باد بهاریچه عذرست ساقی حرامی نیاری
درافگن بدان آب خشک آتش ترچو با دست گیتی مکن خاکساری
ز کاشانه برخیز و مجلس برون برکه بنشست آنک گل اندر عماری
چو وامق شده بلبل بیدل اکنونکه گل شد به بستان به عذر اعذاری
کند بر هوا ابر گوهرفشانیکند در چمن باد صورت نگاری
سر نافه مشگ تبت گشایدهمی سحر باد سحر در صحاری
صبا شد مهندس که از خاک تیرهکه دارد کنون بوی مشگ تتاری
برانگیخت چندین تصاویر معجززهی چرب دستی زهی خوب کاری
اگر ساقی لاله دارد پیالهچرا نرگس آمد بدین پر خماری؟
چو از حجره غنچه شاه ریاحیندهد بار چون نیکوان حصاری
قبا از ستبرق کلاه از زبرجدکمر بسته پر گوهر شاهواری
الا انعم صباحک زند عندلیبشکند خطبه ملک از سرو ساری
مصیبت زده از چه آمد بنفشهکه بنشست در جامه سوگواری
از زان از قفا پشت خم، عمر کوتهچو بدخواه خسرو به صد گونه زاری
شه مملکت بخش مظلوم بخشایکه تیغش کند با عدو ذوالفقاری
جهانگیر شاها تو آن پادشاهیکه دارای فرمان ده روزگاری
گه بزم، شاه ملایک نهادیگه رزم شیر ممالک شکاری
هزاران تهمتن به میدان رزمیهزاران فریدون به هنگام کاری
اگر صدمه گرز تو کوه بیندفرو ریزد از هم ز بی اختیاری
و گر صولت خشم تو چرخ یابدچو زیبق شود حالی از بی قراری
به رحمت نظر کن زمین و زمان راچو در تحت حکم تواند اضطراری
ز یمن یمینت زند ابر دریابه وقت غنا لاف صاحب یساری
چه نسبت بود ابر را با کف توکزو قطره بارد تو خود بدره باری
خرد تیره گشته است و اندیشه تیرهبه دریای جود تو از بی کناری
در اطراف کونین شغلی ندارمورای مدیح تو جز کردگاری
حقیقت شناسم که در آفرینشهمه ناقصند و تو کامل عیاری
بسیط جهان صیت عدل تو داردزهی تخت گیری زهی بختیاری
حیاتی است باقی مرا این قصیدهکه در مدح تو کرده ام جانسپاری
تو باقی بمان کز تب و تاب فکرتمرا محترق گشت خون در مجاری
الا تا کند مجمر لاله هر شبنسیم صبا پر ز عود قماری
ترا باد در مملکت پادشاهیترا باد بر دشمنان کامگاری
نکردی تو با هیچ ابنای دولتگه عهد و میثاق زینهار خواری
ز آفات گردون و عاهات دنیاتو جاوید در حفظ و زنهار باری