شمارهٔ ۸۰
ای رخ تو رنگ نوبهار گرفتهبر رخ نیکویی قرار گرفته
طره تو عقل را به طیره سپردهغمزه تو فتنه را شکار گرفته
عقل مرا کو ز جام عشق تو مست استبی لب میگون تو خمار گرفته
تو نیی اندر میان و من ز غم توخون دل و دیده در کنار گرفته
داده مرا روزگار غصه و با منفرقت تو رنگ روزگار گرفته
جور مکن زینهار بر دل من کوستدامن عشقت به زینهار گرفته
ای گل صد برگ تو به یک شکن مشکچون من شوریده دل هزار گرفته
من چو نثار اوفتاده زیر پی غموز نم چشمم جهان نثار گرفته
دیده من دایم از سرشگ فشانیقاعده ابر نوبهار گرفته
روی تو در دلبری و طبع گشاییعادت انصاف شهریار گرفته
سایه حق بوالمظفر آنکه ز تیغشهست جهان صد ره اعتبار گرفته
شاه جهان ارسلان که در چمن ملکآمد ازو شاخ فتح بار گرفته
آنکه ز تأثیر عدل اوست درین دورمور مکان در دهان مار گرفته
سایه چترش که حامله است به صد فتحملک جهان آفتاب وار گرفته
گنبد گردون لقب، شکوه و لطافتاز دل او روز بزم و بار گرفته
آمده چترش محک و عالم صرافنقد ظفر را ازو عیار گرفته
کرده شمار خسان سپهر و هم اولدشمن او را در آن شمار گرفته
موج کف زر فشان او گه بخشششه ره این سقف زرنگار گرفته
فتنه مدبر ز بیم سلطنت اوگوشه عزلت به اضطرار گرفته
خطبه و سکه به نام و کنیت عالیشمایه و قانون افتخار گرفته
آتش بی آب در حمایت لطفشخاصیت آب خوشگوار گرفته
هر چه بدان علم کردگار محیط استاز مدد لطف کردگار گرفته
دولت او تاج و تخت طغرل و محموددر کنف شاه کامگار گرفته
بسته گشای جهان، سکندر ثانیکوست جهان جمله آشکار گرفته
اعظم اتابک که شش جهات جهان راهمت او هست در جوار گرفته
آنکه ز یک نفحه نسیم جلالشهست خزان شیوه بهار گرفته
خدمت قیصر قبول کرده به اکراهباج ختا خان به اختیار گرفته
دشمن او گرچه در جهان فراخ استهست اجل تنگ در حصار گرفته
از سر تیغش که هست شعله دوزخسینه بدخواه او شرار گرفته
ای به تو بازوی شرع گشته قوی حالوی ز تو بنیاد دین قرار گرفته
نام تو ناموس اهل شرک شکستهنامه تو ملک قندهار گرفته
هر چه فلک را نموده مشکل و دشوارتیغ فلک صولت تو خوار گرفته
وز نظر رحمتت ملوک زمانهملک خود و خانه تبار گرفته
خسرو کرمان ز تو به کام رسیدهملک بی اندوه و انتظار گرفته
شرع ز تو فربه است و دین ز تو برپایای ز تو شخص ستم نزار گرفته
آب جهان روشن از تو گشت که داریملک به شمشیر آبدار گرفته
حاکم عالم تویی و هر که جز از تستنیست بجز ملک مستعار گرفته
می رود اقبال ایزدی به شب و روزبختی بخت ترا مهار گرفته
دور سپهرت ز بهر عدل و عمارتاز جم و کسریت یادگار گرفته
هست درت کعبه ای که هر که ازو رفتمنبر بگذاشتست و دار گرفته
وانکه گرفت او رکابت از همه عالمهست گل تر به جای خار گرفته
گر سگ ابخاز سر ز حکم تو برتافتهست برو راه اعتذار گرفته
آن ز خری می کند نه از ره دانشای تو کم خصم نابکار گرفته
گر نه خرست او چراست سم خری را؟در گهر و در شاهوار گرفته
هست امیدم به فضل حق که بینملشکر منصورت آن دیار گرفته
نعره الله اکبر از در ابخازتا به در روم و زنگبار گرفته
چشم تو روشن به پهلوان جهان کوسترتبت چرخ سبک مدار گرفته
آن شه دریا سخا که از دل او هستکوه احد مایه وقار گرفته
رایت او با ظفر وفاق نمودهنسبت او بر فلک فخار گرفته
یاد کفش بر سپهر، زهره مطربباده نوشین هزار بار گرفته
ملک عراق از سر بلارک تیزشسیرت ار تنگ و نو بهار گرفته
از فزع تاختنش بر در شبدیزروز بداندیش رنگ قار گرفته
اینت عجب زان زمان که در صف هیجابود عدو ساز کارزار گرفته
خسرو گردون ز عجز مانده پیادهعرصه روی زمین سوار گرفته
از سر تیغ بنفشه رنگ سوارانخاک همه شکل لاله زار گرفته
صدمه سم سمند وقت دویدنچشمه خورشید در غبار گرفته
شاه به قلب اندر ایستاده چو حیدرتیغ به کف همچو ذوالفقار گرفته
فتح و ظفر در رکابش از چپ و راسترفته و فتراکش استوار گرفته
خنجر او لاله های سرخ نمودهدشمن او ناله های زار گرفته
بود دل بیستون ز هیبت تیغشخون چو دل دانه های نار گرفته
بر پل شبدیز جان به آب فرو دادخصم که بد رای خاکسار گرفته
پیش پل تنگ بود قلزم زخارراه برو شاه رهگذار گرفته
بر در کرمانشهان کباب ددان بوداز جگر خصم دلفگار گرفته
کاسه پر خون میان معرکه کرکساز سر شاهان نامدار گرفته
از در شبدیز تا به حد بخارااز بس خون عدو بخار گرفته
خصم بکوشید تا به جان و پس از عجزهم دلش از جان سوگوار گرفته
حاصل کارش همان که تیغ غلامیهست ز خون دلش نگار گرفته
او شده تا دوزخ و برادر ناکسمانده ولیکن اسیر و خوار گرفته
دیر زی ای خسروی که نطفه پاکتهست ز فتح و ظفر شعار گرفته
این همه ز اقبال و فر تست که اوراستدایه اقبال در کنار گرفته
کار وی از سایه ات مدام چنان بادکو بود از چرخ پیشکار گرفته
باد فروزنده این دو گوهر پاکتاز صدف دل نه از بحار گرفته
این دو گل تازه رسته از چمن جاننی چو گل از طرف جویبار گرفته
یافته محمود جای سنجر و محمودملک دو شاه بزرگوار گرفته
شاه ابوبکر را سعادت کلیهمچو ابوبکر یار غار گرفته
باد سعود فلک مظفر دین رادر کنف بخت سازگار گرفته
شاه قزل ارسلان که از دل او هستهشت فلک لطف و کان یسار گرفته
آنک سر تیغ اوست در صف مردیقاعده برق سیل بار گرفته
تافته چون آفتاب ذات تو وز توپرتو اقبال هر چهار گرفته
تو چو محمد نشسته در حرم ملکوانگه ازین چار، چار یار گرفته
تا که بود آب و نار عمر تو باداچشم و دل خصمت آب و نار گرفته
جان تو و جان آنکسی که تو خواهیدر حرم لطف کردگار گرفته
بنده مجیر از خزانه ات صلت امسالبیشتر و زودتر ز پار گرفته