گنج

شمارهٔ ۷۹

لله درک ای ز جهان بر سر آمدهذات تو از مکان خرد برتر آمده
شخص مطهر تو نهالی است در کجا؟در بوستان ملک و معالی بر آمده
سلطان یک سواره که خورشید نام اوستصد ره به زیر سایه عدلت در آمده
با آب لطف و آتش خشمت که دور بادهم آب خشک مانده هم آتش تر آمده
نامت به وقت بستن مشروح مملکتاز جمله خسروان همه سر دفتر آمده
هر شب ز بهر پاس تو گردون سرمه رنگبا صد هزار دیده چون عبهر آمده
شکر به خدمت سخن دلگشای توبسته میان به صورت نیکشر آمده
در بقعه ای که سکه به نام تو نیست هستآواز الغیاث ز نقش زر آمده
در خطه ای که خطبه به نام تو می کنندروح الامین به تهنیت منبر آمده
خصم بداختر تو که چون شب سیه دلستدور از تو روز کورتر از اختر آمده
نظاره وجود تو چندین هزار گلهر شب بدین حدیقه نیلوفر آمده
حکم تو چنبری است که سرهای گردنانهست از طریق عجز در آن چنبر آمده
تو پهلوان ملکی و پهلوی مشرکیاز تیغ تازه روی تو بر بستر آمده
تیرت گشاده چرخ یکم همچو تیغ صبحای رای تو چو صبح دوم انور آمده
بیزارم از سعادت اگر در زمانه هستصاحب سعادتی چو تو از مادر آمده
خیل تو هست انجم و صدر تو آسمانتو آفتاب و ذره تو لکشر آمده
در معرکه ز خنجر آتش فشان تواجزای خاک تیره چو خاکستر آمده
هر سر که دست رحمت ازو بر گرفته ایاز پای کوب حادثه اندر سر آمده
فر تو از عدوی تو ناید که کس ندیدکار دم مسیح ز دم خر آمده
چون تیغ یک زبانی و چون چرخ ساده دلوز تیغ تست چرخ چنین مضطر آمده
حمل جهان به صدر تو چون ابر و آفتاباز باختر رسیده و از خاور آمده
صد ره فقع گشاد سپهر سداب رنگزان تیغ همچو برگ سداب اخضر آمده
جاوید زی که صید همه کاینات هستبا جره باز همت تو لاغر آمده
مه در خسوف، هندوی این آستان شدهگل در صبوح، خارکش این در آمده
از بهر استماع مقامات عدل توافلاک جمله گوش چو سیسنبر آمده
در عهد تو که یوسف مصر جهان توییهستند میش و گرگ به آبشخور آمده
بر اوج ملک شاه که گردون دیگرسترأی تو هست ثابته دیگر آمده
در چشمم است تا به یکی هفته دگرنصرت به دست بوس، بدین محضر آمده
خصمت به نیم شب سوی گرگان گریختهبر وی ز فتنه، حادثه منکر آمده
دردست، خنجرش به مثل پرنیان شدهواندیشه در دلش بتر از خنجر آمده
ای فضل حق ز طبع لطیفت عیان شدهوی رزق خلق در کف تو مضمر آمده
بر خور ز ملک و هیچ میندیش از آنکه هستشاخی به دست خصم تو بس بی بر آمده
باشد هلاک مورچه، چون پر بر آوردبدخواه تست مورچه پر بر آمده
از شوق حضرت تو سپهر پیاله رنگلب بر گشاده تر ز لب ساغر آمده
بزمت بهشت و جام تو شد چشمه حیاتتو خضر ثانی و پدر اسکندر آمده
از فر او که تا به ابد منقطع مباددر حکم تو سه نوبت و شش کشور آمده
وز دولتش که تا گه محشر به جای بادبر دشمن تو محنت صد محشر آمده
تا روی روز و طره شب هست در نظرچون یاسمین نموده و چون عنبر آمده
تا در میان باغ بود نفحه شمالگه نقش بند گشته و گه زرگر آمده
صدر تو بوسه جای ملوک زمانه بادای بر سر ملوک جهان افسر آمده
کار تو بر زمین به از آن باد کآسمانباشد به بارگاه تو خدمتگر آمده
سال کهن به یمن سعادت برون شدهروز نوت به دولت و شادی در آمده
مداح حضرت تو مجیر از پی ثنابا طبع همچو کان زر و گوهر آمده
خصم تو سر بریده و ذات تو از کمالبر جمله سروران جهان سرور آمده