شمارهٔ ۷۸
هر صبح بین از قرص خور بر چرخ زیور سوختهز آهوی ماده است ای عجب بزغاله نر سوخته
سلطان گردون تاخته تیر از کمان انداختهصید از بریحه ساخته وز صید حنجر سوخته
یعنی که خور رفت از علو در جدی چون دف دو روتا جدی را نای گلو شد ز آتش خور سوخته
دی چون خلیل اندر چمن کرده زآتش نسترنامروز بین جعد سمن بی او چو آذر سوخته
آن سبزه کز وی بر زمین بودی لب گل شرمگینخیز از زبان لاله بین صد بار بتر سوخته
شبدیز صرصر در نهان بگذشت چون تیر از کماندر دست بند از بیم جان او کرده خنجر سوخته
درماتم گل هر سحر بی آتش از تف جگرعذرای گردون را نگر عقد معتبر سوخته
سنجاب گون میغ از هوا ریزد حواصل بر فضاتا دید طفل سبزه را از تف صرصر سوخته
هان باز مشرق بنگرش دم سرد گشته در برشزان پس که بود از شهپرش پر کبوتر سوخته
بر چنبر دلوش نگر همچون رسن بنهاده سرنز دلو مویی کرده تر، نه دلو ازو در سوخته
سر سوی دلو آید چنان کز ضعف حالش هر زمانگردد دل روحانیان از غم بدو بر سوخته
ما را ز دلو دل شکن چون نیست آبی در دهنآن به که باشد بی رسن لب تشنه حنجر سوخته
گویی که می بینم عیان بر سوگ این دارالهواناجرام کرده خون فشان و افلاک چنبر سوخته
من با حریفان بلا زان سان خورم صرف صفاکز اشگ و دم گردد مرا می تیره ساغر سوخته
با صبر همچون جرعه تا خط کشیدم رطل غمچون بید رواق زین ستم زانم مشهر سوخته
این حقه شکل بوالعجب باشد به خونم تشنه لبهمچون طبا شیرم زبب تن غرقه جوهر سوخته
گر سوخت ز آه گرم من در قبه کامم سخنشاید که مجمر در دهن پر دید شکر سوخته
باد ار برافروزد مرا شاید که من دور از شماهمچون ز گالم در بلا یک بار دیگر سوخته
با من به بزم خرمی دید آنکه دارد همدمیهم گاو را بی بر ز می هم ساز را خر سوخته
همچون سپند از چشم بد گر سوزم و خندم سزدکو نیز چون من خنده زد تا گشت یکسر سوخته
دل سوختهای ای تنگ خو غصه مخور قصه مگوبگریز در شاهی کتر و مرهم برد هر سوخته
سنجر نشان جم نشین ذوالمجد رکن داد و دینکز عکس تیغش بر زمین شد بحر اخضر سوخته
یعنی محمد کافرش دولت نشاید بر سرشوز رمح افعی پیکرش گردد دو پیکر سوخته
در اغاحی را صدف صد کوه و کان در صدر و صفبدخواه سوزی کز لطف مرهم نهد بر سوخته
روج از جمالش در طرب روح آلهش زیر لبدستش که شد موسی نسب صد خرمن شر سوخته
جوشید خون دشمنش از رشگ شاه اندر تنشوز خون خصم ریمنش فصاد نشتر سوخته
یاقوت او وقت سخن بنموده از آتش سمنخشمش چو آه گرم من چشم سمندر سوخته
او زنده و تاج و نگین حیف است با تاش و تکیندانی که ناخوش باشد این خس تازه عرعر سوخته
او شاد به خصمش نوان زیرا که نبود در جهاننفس پلید اندر امان روح مطهر سوخته
خورشید رایش را نگر باغ سخا را داده بروز نخل خشک و شاخ تر هم بیخ و هم بر سوخته
چون ید بیضا در سخن دارد شه عسکر شکنگو باش از احدات ز من بیضا و عسکر سوخته
زودا که بیند آسمان گر تابد از حکمش عنانهم رفته خورشید از میان هم قطب و محور سوخته
سقراط طفل درس او طوبی معنی غرس اوتیر سپهر از ترس او خط شسته دفتر سوخته
ای بخت توسن رام تو بر تخت عدل آرام تووز تیغ گردون فام تو گردون و اختر سوخته
ای مهدی آخر زمان ایمان ز عدلت در امانداد آور از تو شادمان بیداد گستر سوخته
گر سکه بی کامت بود زر قلب ایامت بودچون خطبه بی نامت بود گو باش منبر سوخته
موسی کفی عیسی نفس در هند و روم از تست و بسهم جان رهبان پر هوس هم قصر قیصر سوخته
از هیبتت گشته دفین یأجوج فتنه در زمینوز حمله تو روز کین سد سکندر سوخته
گشت از وفای عدل تو عالم سرای بذل توشد در هوای عدل تو مرغ ستم پر سوخته
تا باشد از سر یاسمن تیره چو خوی اهرمنتا باشد اندر دی چمن چون جان کافر سوخته
تا طرفه باشد بی گمان کشتی به خشکی بر روانتا کس نبیند در جهان بحر مقعر سوخته
کار تو بادا ساخته تیغ مرادت آختهدشمن به آب انداخته خصمت به آذر سوخته