گنج

شمارهٔ ۷۷

دوش آن زمان کز آه من شد شمع شب سرسوختهدیدم به بزم عاشقان شب عنبر تر سوخته
از دست صبح بوالعجب جانها گرفته راه لبوز زلف عنبرسای شب دلها چو عنبر سوخته
بر روی سقف کاسه وش مه سفره ای بنهاده خوشیک نیمه چرخ کینه کش زان سفره زر سوخته
شب گوشه خاکی سلب پردود زان گشت ای عجبکز آتش آهم به شب شد هفت کشور سوخته
تا با سپهر بوالهوس می رفت مه سرباز پسصبح دوم را شد نفس از رشگ در بر سوخته
بالای این تنگ آشیان طاوس نر گشت آسمانشب چون غرابی در میان لب بسته شهپر سوخته
شب مجمری بود ای عجب صبح دوم عودی سلبوقت سحر شد بی سبب از عود مجمر سوخته
من زان بت پیمانشکن با شمع می راندم سخنشمع از من اندر تاب و من زان شمع پیکر سوخته
تا برفروزد پاسبان از من چراغ آسمانگشتم چو حراق آن زمان از غم سراسر سوخته
شب مانده چون مشگ ختا از آهوی گردون جداچون نافه آهو مرا زو خون به دل در سوخته
من خشگ لب چون شیشه گر لیکن چو کوزه دیده تروز تف دل وقت سحر هم خشک و هم تر سوخته
نی صبح سیمابی قبا مانده چو شمع کم بقاخون رانده از سر تا به پا وز پای تا سر سوخته
چون قرصه آتش فشان گردون گرفت اندر دهانبنمود بی هندوستان هندو به آذر سوخته
قرص از تنوری تفته تر کوبیند از سوزش خطرهمچون تنور بحر و بر از قرص انور سوخته
سیمرغ گردون آشیان در تاخت از زاولستانگفتی که زال است آن زمان پرش به اخگر سوخته
در قبضه شمشیر و شر زین کرده بر سیس سحرببریده از بهرام سر وز زهره چادر سوخته
گشت از نهیب صبحدم وراق گردون را قلمچون نسخه کفر و ستم از شاه صفدر سوخته
سر جمله هفتم قران کیخسرو رستم نشانکز تف تیغ سرفشان هست از مه افسر سوخته