شمارهٔ ۷۶
زهی بر خطت آسمان سر نهادهجهان بر سر جاهت افسر نهاده
تف تیغ خونخوار آتش فشانتعدوی ترا خون به دل در نهاده
وشاقان افلاک یعنی کواکببه بزم تو ساغر به کف بر نهاده
حریفان ایام یعنی طبایعبه حکم تو چون گردنان سر نهاده
خرد رایت ورای تو دیده وانگهغرامت بر افلاک و اختر نهاده
سر نیزه آب رنگت به میدانگه حمله آتش در اخضر نهاده
ز رشگ رقمهای کلکت عطاردقلم خرد بشکسته، دفتر نهاده
حسام ترا دیده بهرام و در کفگرفته دف از بیم و خنجر نهاده
ز صد جز و اقبال تو حق تعالییکی جز و در سعد اکبر نهاده
قضا بر سر کوه و در پای دریاز بهر تو زر بسته گوهر نهاده
عدوی ترا دور این هفت گلشنبجز مرگ ده خار دیگر نهاده
اگر چند غز در پی ملک سنجرقدمهای کین هست بی مر نهاده
تو خواهی بدان غز که تا حشر باشدخراج تو بر ملک سنجر نهاده
وگرچه سمندر نسوزد که صانعبدو هست این خاصیت در نهاده
نماند بسی کاتش تیغ تیزتبود داغ کین بر سمندر نهاده
بر آنست سیمرغ دولت که باشدبه صحرای ملک و شهپر نهاده
بر آنم که بینم ز تأثیر عدالتسر باز، پیش کبوتر نهاده
ایا شهریاری که بر خاک پایتسر سروان هست یکسر نهاده
همه کاینات آنچه زیرست و بالاترا هست مطلق برابر نهاده
تو دانی که باشد مجیر از فراقتبه کردار عودی بر آذر نهاده
از آن بیش خدمت نیامد که عزلتبرین خسته بندیست در خور نهاده
چه او اندرین خانه فقر و محنتچه یک مهره اندر مششدر نهاده
همی تا بود زلف بر روی خوبانچو بر برگ گل عنبر تر نهاده
همی تا بود قاف بهر سکونتبر اطراف این گوی اغبر نهاده
چنان باد کارت به عالم که باشیز رتبت قدم بر دو پیکر نهاده
ز من این دعا خوش نیابد ولیکنمبادت ز کف جام و ساغر نهاده
تو در خانه ملک بادی و خصمتاز آن خانه چون حلقه بر در نهاده