شمارهٔ ۷۵
جمال روی ترا رشوه می گزارد ماهبه رو نمای تو جان رفت نیز رشوه مخواه
منم منم که ز جور تو آگهی دارمتویی تویی که ز حال دلم نیی آگاه
عجب مدار که بر من بتاخت لشکر غمهر آینه سپه آید چو بر نشیند شاه
چو ماه سی شبه پنهان شدم ز دیده خلقبه درد عشق تو ای چارده شبه شده ماه
من از تو دور و ز پیوند من دلت دورستحدیث دوری دل می رود نه دوری راه
سیاه شد دلم از غم چو دید بر رخ توغبار تیره پراکند زیر زلف سیاه
به دود آه من آیینه تو تیره شدستبلی که آینه تاری شود ز دوده آه
مباد روزی کز کرده تو ناله کنمبه پیش خسرو ایران سیف دین آله
زهی ضمیر تو از حال روزگار، خبیرزهی یقین تو از سر اختران آگاه
تویی که از نفست خوشدلی پذیرد بزمتویی که از قدمت مرتبت ستاند گاه
در آن زمین که سم مرکبت گذر سازدبه جای خار بر آید ز خاره مهر گیاه
هوای عدل تو در اعتدال هست چنانکه کهربا نتواند درو ربودن کاه
خطاب صبح ز دیوان آفتاب اینستبه حضرت تو که یا سیدا و یا مولاه
به طوع عدل تو با باز بر زند تیهوبه داغ لطف تو بر شیر نر زند روباه
شها روایت این شعر رسم تهنیه نیستشکایتی است ز بخت و شفاعتی است به شاه
اگر چه نور به خورشید بردن از جهل استروا بود که به دریاست بازگشت میاه
به خدمت تو شناسای روزگار شدمبه اعتراف خرد در جراید افواه
ترا به هر قدمی صد هزار چون من هستمنم که جز تو ندارم، حدیث شد کوتاه
اگر تهاون خدمت شدست چندین وقتنبود از آنکه روانم نبود طاعت خواه
ولی کراهیت پادشام دور افگندکه دور با دل نازنینش از اکراه
همیشه عز و جلال و علا و مرتبتشبه کام بخت فزون باد بر فزونی جاه
یکی ز وقت به وقت و یکی ز روز به روزیکی ز سال به سال و یکی ز ماه به ماه