شمارهٔ ۷۳
خورشید ملک پرور و بهرام کامرانبرجیس سعد گستر و کیوان حکمران
کیوان رزم پیشه و برجیس بزم سازبهرام کینه گستر و خورشید صف ستان
خورشید چرخ داور و بهرام دادگربرجیس داد پرور و کیوان دادخوان
کیوان روز منظر و برجیس جیش داربهرام چرخ قدرت و خورشید خوش عنان
خورشید لیک انور و بهرام لیک رامبرجیس لیک ثابت و کیوان ولی جوان
کیوان جود گستر و برجیس نور پاشبهرام فتح بخشش و خورشید زرفشان
خورشید نجم زیور و بهرام نور زینبرجیس عمر مایه و کیوان قدردان
کیوان آب صورت و برجیس شمع تاببهرام مهر پیشه و خورشید روح سان
مهر سپهر خنجر و ماه شهاب رمحبدر سماک نیزه و تیر زحل سنان
قطب سماش رایت و جرم سهاش تیرشکل بنات ترکش و قوس قزح کمان
طغرای آسمان به خط اکتحال چرخبر نامه مروت او هست رو بخوان
شیر عدو شکار صف آشوب، سیف دینبدر ستاره جیش سرافراز ارسلان
شیری که گر سمند به دریا در افگنداز هفت بحر گرد بر آرد به هفتخوان
ور باد مرکبش به ثریا در اوفتدچون کاه ریخته شود اجرام کهکشان
بور سیاهش ار که به دریا فرو رودماهی در آب جیحون گردد چو استخوان
بر بحر قیروان اگر افتد حسام اوچون قیر ناب تیره شود بحر قیروان
شاها ز حادثات فلک در کشیده امآورد رنج حادثه کار دلم به جان
از دوری جناب تو دور از تو بوده امدل گشته ناشکیبا تن مانده ناتوان
بی همت سبک روت از رنج دیر بازراحت قدم گرفته ز بیماری گران
در دست درد تا که ز آسیب و آفتمپایی بدین جهان و بد و پانی بدان جهان
از ضعف تن بر آمده وز غم فرو شدهزانو فراز گردن و سر زیر گر دران
تن موی وار و موی ز تن ریخته چنانکالا به موی خلق ندید از تنم نشان
یک موی امید مانده میان حیات و مرگجانی درین میانجی جان بسته بر میان
نفس و نفس گداخته و بسته آنچنانکبر مایه یقین فگنی سایه گمان
کشتی جان به ساحل صحت نمی رسدگو بر امید، حاصل جان ساز بادبان
منت خدای را که رهاندم به شکر شاهجان از زیان مرگ به هم یاری زبان
آورده ام ز غایت اخلاص و بندگیاین تحفه نفیس به پیش شه جهان
در سایه سعادت جان باد جای توتا آفتاب را ز سحابست سایبان
رایت چراغ دولت عمرت بنای دینپایت بر اوج رفعت و قدرت بر آسمان
تا نام ملک و ملک بود در جهان فراخدر ملک خود بیاسا در ملک خود بمان