شمارهٔ ۷۲
مهره عمرم ربود شعبده آسمانکشت چراغ دلم شمع سپهرالامان
بر سر پایم گداخت سفره خاکی چو شمعبا سر دستم فگند تیر فلک چون کمان
سرد بود همچو صبح بزم حریفان غمگر ننهندم چو شمع شب همه شب در میان
خصم خودم زانکه چرخ گر کندم بر درختسر بدر آرد چو شمع از دهنم ریسمان
شمع دل کس نیم پس چه سبب همچو شمعمرده نفس می زنم بر لب این خاکدان
سوختم از خود چنانک می شوم از باد صبحهمچو سر شمع از آب عاجز و فریاد خوان
روشنی کار من جز پی محنت مبینراستی قد شمع جز پی سوزش مدان
دهر مرا کمچو شمع بی گنه آویخته استگر بفروشد بلاست ور بگدازد هوان
گرچه به تن فربهم کم نخورم خون که شمعاز بهی و فربهی بیش بود بر زیان
از در این شش جهات چون روم اکنون که کردپای به بندم چو شمع گردش این هفتخوان
زنده شوم همچو شمع از پس مردن چو هستمستع سحر من صاحب هفتم قران
کهف امم فخر دین زنگی خضر آستینقطب و دل شمع شرع موسی طور آستان
خسرو سلطان جناب کز حسد او چو شمعصد رهه بر خود گریست عالم نامهربان
فتنه به حاجب چه خواست غیبتش از صدر ملک؟زانکه بود شمع دزد خواب خوش پاسبان
ظلم که بنشسته بود تو بر تو همچو شمعبا تف شمشیر او سوخت ز سر تا میان
از لب خویش آسمان دندان سازد چو شمعتا همه ساید بر آنک تافت ز حکمش عنان
غم ز چه گیرد به کار خصم ورا شمع وارزانکه چو زر ریاست بر محکم امتحان
برد چو شمع از میان ظلمت ظلم ای عجبقدرت قدرش که هست در ره دین قهرمان
ای به تو ناحق چو شمع دیده به طفلی عذابوی ز تو دولت چو سرو گشته به پیری جوان
هست چو شمع به روز جرم عطارد زرشگتا گه توقیع دید کلک تو اندر بنان
ساخت به کردار شمع در ره عشقت مجیرهم ز دل، آتشکده هم ز دو رخ زعفران
از سر اعجاز طبع، شمع صفت در ثناتز آتش خاطر نمود چشمه آب روان
خاطر او آتشست گرچه درو طعنه زدآنکه هنوزش چو شمع می دود آب از دهان
ز آتش غم جست باز همچو براتی شمعیا به خودش در پذیر یا ز خودش وارهان
تا که به شب هست شمع محرم اسرار خلقبر دل پاک تو باد سر الهی عیان
شمع جلال ترا باد به نیک اختریپرتوش از باختر تافته تا قیروان