گنج

شمارهٔ ۷۰

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ان۱۳ بیت
طارم چارم نهفت پرتو شمع جهانخیمه زربفت گشت نوبتی آسمان
شمع فلک کشته شد از نم اخضر چنانکشد سیه از دود شمع روی عروس جهان
ساخت ز بهر کلاه قوقه آتش چو شمعگنبد نیلی که هست بر صف شمعدان
سفره زرین ماه میم صفت رخ نمودراست کزان سوی قاف شمع فلک شد نهان
قطب چو شمع صبوح تیره و ثابت قدماز پی پروانگی نعش به گردش دوان
دید که شد پاسبان جمله زبان همچو تیغمرغ صبوحی چو شمع ماند بریده زبان
دانه دل سوختن شمع صفت زین هوسکز چه سبب زا خورد مرغ شب از پاسبان
شاهد ما چون مسیح قوت روان زیر لبما ز غم او چو شمع خود دل اندر دهان
دامن دل چاک شد چون لب شمع آن نفسکو تب دلها ببست زان لب شکر فشان
دوش بدم چون لگن پیش رخش خاکبوسزان شدم اکنون چو شمع بی لب او ناتوان
سقف شد از آه من چون فلک آفتاببزم شد از اشگ شمع همچو ره کهکشان
شمع که دید آه من اشگ ز دیده فشاندلیک فسرد اشگ او از دم من در زمان
من ز تف دل چو شمع مانده زبان آتشینمدح جهان پهلوان ساخته حزر روان