گنج

شمارهٔ ۶۹

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ان۳۷ بیت
ای ز لبت لاله را آب خوشی در دهانآتش روی تو بس آینه عقل و جان
گشت ز عکس رخت سینه خاک آینهشد ز خیال لبت چشم فلک گلستان
بهر تو چون آینه، دل شده ام جمله تنزانکه نشاید نهاد با تو دلی در میان
آینه خواه و ببین زلف و لب ار بایدتهندوی آتش نشین طوطی شکرفشان
جعد تو رسمی نوست بر رخ چون آفتابزانکه کس از شب نکرد آینه را سایبان
ساده چو آیینه ای، سوده چو خاکسترمچون ز منی تازه روی رو مکنم هان و هان
با تو چو یک رو شدم بر صفت آینهپس تو چو شانه مباش با چو منی صد زبان
در غمت ار خون خورم آه نکنم در رختزانکه تو دانی کز آه آینه بیند زیان
دست بدستت فگند، حسن تو چون آینهپای بپایم سپرد، عشق تو چون آستان
به که خیال تو هست ساخته با چشم منکاینه با آبنوس ساخته به بی گمان
جان به کفم تا کنم بر تو به عیدی نثارکاینه دیدن به عید خوش نشود رایگان
غالیه دل تویی زان رخ چون آینهقافله سالار شرع مفتی صاحبقران
حاکم حیدر قضا عالم جم مرتبهآینه جان و عقل عاقله انس و جان
افضل عیسی نفس کاینه آسا به نطقکشف همه مشکلات کرده ز گیتی ضمان
دهر که بد عیب جوی بر صف آینهراست چو مقراض بست در ره حکمش میان
محرم دست سیاه ذات وی آمد نه خصمزانکه به دست سیاه آینه شد داستان
فتنه که چون شانه برد موی به شوخی ز سرهمچو از آیینه کور کرد ز صدرش کران
خصم ورا طمطراق کس نکند بی سببآینه را دست زر بر ندهد بی بیان
آینه بوسی نهاد بر کف او لاجرمساخت ز بیجاده طوق یافت ز زر طیلسان
نیز نبیند سه روح مثل وی از چار طبعخود نبود در دو کون آینه از استخوان
صدمه حکمش شکست شیشه آن طایفهکاینه آسا بدند دم خور و رشوت ستان
خاک در اوست صبح ورنه ربودی فلکآینه ش از روی دست ابلقش از زیر ران
تا کف او آینه است یعنی بدهد ز دستهر تر و خشکی که هست در شکم بحر و کان
تنگ بود با ثناش نه ورق چرخ از آنککس به یکی آینه بر نکشد هفتخوان
هست دلش جام جم آینه نامش مکنزانکه به زخمه به است باربد از پاسبان
از در او کن طلب منهج حق زان سببکاینه از چین نکوست عود ز هندوستان
ای دلت از نه فلک ساخته نیم آینهوی ز دلت هشت خلد یافته صد میزبان
آینه چون مرد را باز نماید به مرددهر دو رو را بدو باز نمودی چنان
عالم شش گوشه راست قهر تو کاری عظیممعجب یک چشم راست آینه باری گران
خصم تو چون آینه دارد روی آهنینگر به بزرگی کند ذات ترا امتحان
خاک تو یعنی مجیر سوخت دل از زنگ غمکز صفت آینه خاطرش آمد به جان
کرد لب دل کبود آینه آسا ز تبپس به همین نیشکر یافت از آن تب امان
آینه گون قرص خور دید که ننهاد کستازه چنین تره ای بر سر این تیره خوان
گرچه سخنور بسی است فرق تو کن زان سببکاینه و کفچه اند پیش خرد این و آن
سخره هر عامه را هم سخن من منهچنبر دف را به طنز آینه چین مخوان
تا که بود خشک مغز پیش خرد آینهخصم تو تر دیده باد در صف ذل و هوان
خاطر تو کز صفاش آینه خاکسترستباد ز زنگ فنا تا به ابد بی نشان