گنج

شمارهٔ ۶۴

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ان۱۵ بیت
قاعده ای نهاد خوش حسن تو باز در جهانعشق تو زد سه نوبه ای بر در دار ملک جان
شعبده لب ترا از پی دلبری فلکماند به شکل حقه ای مهره مار در دهان
از تو من شکسته دل همچو پیاله در خطمزانکه چو جرعه خون من ریخت غم تو رایگان
سکه حسن تازه کرد از تو سپهر بوالعجبخیز و به ما ز قند لب چاشنیی بیار هان!
بی نمکی مکن چو خاک از سر خوی آتشیکز دل ماست خوش نمک دیگ غم تو در جهان
سینه مکن که روی من از تو گرفت زنگ غمیک نفسم به روی خود از تف سینه وارهان
گشت سیه سپید و خوش چشم من از خیال توتا دهدم در آینه از رخ و زلف تو نشان
دیده من ز خار غم از چه نمی شود تهی؟زانکه ز عکس روی تو چشم من است گلستان
رو که ز مه نکوتری تا ز هوس همی رودسر زده و کبود لب گرد در تو آسمان
هم نکند به بوسه ای لعل تو تا نبیندمهمچو سفال نو شده خشک لب از تو هر زمان
در طلبت همی دوم چون سگ پای سوختهگرچه ز ناز هر زمان خام تری چو استخوان
حلقه به گوش تو شدم چند ز چشمم افگنیبار غمم سبک بکن سر به چه می کنی گران؟
راست چو شمع وقت روز از بر من کران مکنچون دل و جان نهاده ام با تو چه شمع در میان
دل به دو نیمه می کنم با تو به شکل پسته ایبا من اگر شبی شود فندق تو شکر فشان
رو که به عون آسمان هستی از آن رخ چو مهنایب آفتاب تو سایه حق خدایگان