گنج

شمارهٔ ۶۳

سرو امل به باغ عدم تازه گشت هانپایی برون نه از در دروازه جهان
عزلت گزین که از غم این چار میخ دهرگردون هشت خانه به عزلت دهد امان
از عاج و آبنوس جهان دل ببر که نیستجز دو دو شعله حاصل ازین چوب و استخوان
بفروش چار شهر طبیعت به نیم جوبگذر ز هفت سقف مقرنس به یک زمان
افعی فقر گر بزند بر دلت مترسکوراست زهر و مهره به یک جای در دهان
از ماجرای دهر چو مردان کناره کنکورا به خرده توده خاکست در میان
سیمرغ وار سایه ز عالم ببر چنانکندهد کی ز تو چهل اندر چهل نشان
جان ده برای یکشبه وحدت کزین حریفگوگرد سرخ کس نستاند به رایگان
دست از مداد و کاغذ شام و سحر بدارتا چون قلم به دست نیابی سیه زبان
از جوی خاک تیره مجو آب عافیتدر کام اژدها مطلب شاخ ارغوان
نیکی زرنگ و بوی زمانه مبین از آنکلذت شکر دهد به حقیقت نه زعفران
ایمن مشو که کشتی خاک آرمیده شدمی بین چو باد رفتن این سبز بادبان
خون خور به جای لقمه برین خوان که مشگ نابخون می دهد به نافه آهو نه آب و نان
خوش خفته ای که هندوی شب پاسبان تستای طفل طبع دزد چه گیری به پاسبان؟
هم آشیان مرغ مسیح ار نیی مباشبگسل ز آشیانه این تیره آشیان
بحری است موج زن ز حوادث قضای خاکیا در سفینه باش چو نوح ار نه بر کران
رویین تنی شو از پی محنت کشی که نیستاین شش جهات عالم دون کم ز هفتخوان
خواهی که خلوه خانه عزلت کنی بکفچون حلفه باش بر در این قلعه هوان
با تشنگی بساز که در شط کایناتبا هر دو قطره آب، نهنگی است جانستان
چون آستین دو سر مشو اندر ره رضاتا پایمال فتنه نمانی چو آستان
ایمن مبین ز آتش غم خطه وجودخالی مدان ز مار سیه صحن گلستان
زن پرورست عالم و زن شد سپهر و نعشهمسان بادریسه و هم شکل دوکدان
از تاب فقرت ار بن ناخن شود کبودانگشت در مزن به سیه کاسه جهان
در راه باش و دان که به جز رهروان نیندهم اژدها به همت و هم گنج شایگان
در چار سوی خاک ز خود رسته شو به حقزان کز مکان دور فلک رسته شد مکان
پای از رکاب خاک برون آر چون مسیحتا آفتاب صدق شود با تو همعنان
راحت طمع مدار که عقلت به دست نفسماهی در آتش است و سمندر در آبدان
بی پای مار فتنه مگو چون رسد به منمی دان که پای او همه در سینه شد نهان
ماریست زهردار جهان زو ببر که هستهم دیدنش مضرت و هم صحبتش زیان
هر صبحدم که مهد زر اندود آفتاببر روی این حدیقه نیلی شود روان
زی تو برید کنگره عرش را نداستکامد خدنگ حادثه غافل مباش هان
پس دین بدست کن نه سپید و کبود دهرکز تیر او سپر کند ایمن نه پرنیان
عالم مخر به گوهر عمر ار چه خوب روستکین خوب یوسفی است به هفده درم گران
سالک به سینه شو نه به صورت که عنکبوتغازی نگردد ار چه بر آید به ریسمان
قرآن شناس، ماه دل شیروان کنونکاخر زمان چو صبح قیامت گشاد ران
ماهی است صد هزار فلک در رکاب اوهر دل که با ثوابت قرآن کند قران
شاهی که تا به مرکز خاک از در قدمدر بیست و هشت هودج تاریک شد روان
او در نقاب مانده و مکیش جلوه گراو بسته لب نشسته و هندوش ترجمان
زان گشت بوستان الهی الف که اوستمانند سرو آخته در صحن بوستان
موی سیه نشان جوانی است، شکل اوزان شد سیه که سرو نکوتر بود جوان
دوشیزگان نه فلک ار گوی زر شدندشاید که با وتاست به صورت چو صولجان
آن جیم سرفگنده که جانها فدای اوستمی بین و جز کبوتر عنقا دلش مدان
شک نیست کو کبوتر عرشیست، نقطه اشچون دانه ای که پیش کبوتر بود عیان
خاتون حجره قدم اندر نقاب حرفاو را شناس و بر سر او ساز جان فشان
هر کس که پیش نون کمان وار او بخفتدر گردنش چو لام الف آمد زه کمان
بود آفتاب مطلق و عالم ضعیف چشمآورد با خود از مدد حرف سایبان
می دان که عکس دایره عشر مصحف استهر روی شسته ای که تو بینی بر آسمان
مهمان رسیده بود درین دامگاه دیوام القراش منزل و طاهاش میزبان
نور هدی که شاه قدم داد خلعتشبر سر عمامه اش آمد و بر دوش طیلسان
جنی چو انس کرد سماعش به گوش دلتا یافت انس و جان ز معانیش انس و جان
ای پیش کوی سطوت تو حفره جحیموی پس رو هدایت تو روضه جنان
فیض تو گشت صیقل جانهای تیره رویزخم تو گشت مرهم دلهای ناتوان
آمد مجیر بر در فضل تو عذر خواهدل بر گرفته از خود و بر کف نهاده جان
خونش به ناخن آر و دلش آنچنان شکنکانگشت کش بود به شکست تو جاودان
عزلت گزید ز اهل زمانه به عون تویارب! تو کن به رحمت بی منتش ضمان
او را به دست صحبت اغیار وا مدهلیکن ز دست نفس بهیمیش واستان