گنج

شمارهٔ ۶۵

نامزد غمی ز دهر ای دل سر گرفته هانزیر میا نه خوش نشین چون غم تست بیکران
صدمه آه من ببین سوخته چنبر فلکلؤلؤ روی من نگر ساخته گنج شایگان
در طلب جفای من چرخ دو اسبه می دودزرده شام زیر دست ابلق صبح زیر ران
چیست به عهد من جهان صرعی سنگ در بغل؟کیست به بخت من فلک مست خدنگ در کمان؟
دهر ز بس که می خورد، آب به کاسه سرمبر سر خوانش می خورم خون جگر به جای نان
بزم زمانه را منم ساخته دست، مجلسیدیده پیاله رخ طبق خون می و سینه جرعه دان
طوبی خاطر مرا سایه نشین شود فلکگر نکند چو سایه ام بسته چاه امتحان
راست چو چشم سوزنم از دل تنگ تا مراگنبد بادریسه وش تافت به شکل ریسمان
مرغ فراخ سینه ام دانه دل غذای منکز دل دانه ای مرا تنگ تر آید آشیان
خاص من است ملک دل لیک به خطه هوسنقد سخن مراست بس لیک به سکه هوان
پرده چنگ شد جهان با من و من چو چنگ ازواو همه پیچ در سخن من همه هیچ در زبان
نی غلطم که در زبان هست مرا ز بهر دلحرز ثنای پادشه سیحه مدیح پهلوان
رایض توسن زمان سایس فتنه زمینمالک هشتمین فلک صاحب هفتمین قران
خسرو مشتری بقا کسری آسمان عطاعیسی مریم آستین خضر سکندر آستان
نصرت دین محمد آنک از قبل ثنای اوگشت جماد آب و گل ناطق کامل البیان
منشی حضرت قدر خوانده در اول الوجوداز پی نظم عالمش مهدی آخرالزمان
تاج فرست و باج خواه اوست ز خسروان و بسباج ز چین و کاشغر تاج سوی تکین و خان
مقطع چارمین فلک از شغب سه نوبتشیاوگی است در بدر شب گم و روز ناتوان
سینه کند به خنجرش ناف زمین هر آینهخنده زند به پشتیش روز ظفر بر ارغوان
مردم دیده کش خرد خرد بزرگ بین نهدگفته که سخنوریش اینت بزرگ خرده دان
هست جهان به چار حد ترک درم خرید اوزر بهاش را فلک کرده ز شش جهت ضمان
بهر قلاده سگش کوکب مشرقی شودهمچو درست مغربی از افق فلک عیان
سحر نماست مصریش مصر گشاست هندیشمصری کلک ملک ده، هندی تیغ جان ستان
از پی میم مملکت زان سر رمح چون الفقله کوه قاف را کاف کد گه طعان
سایه به هر که افگند ار همه ذره ای بودقرصه آفتاب را بس نکند به سایبان
گاه سخن داوطلب از لب اوست جان و دلوقت سخا گرفت کن از کف اوست بحر و کان
گنبد اطلس از فزع تا حریر چین شودچون ز دل عدو کند تیغ به رنگ پرنیان
رست ز چاه حادثه یوسف دین به عون اوجست ز گرگ گرسنه میش به موسی شبان
ملک عراق را ز بد گشت لواش حارسیبچه شیر را نمک داد ز خیل مور امان
عالم نقره دید کو باده کش است و سیم کشبر سر خاک حکم او کرد چو آب، زر روان
کم زده بیش دست او بیش بهاییی بهارآمده عشر جود او نقد خزانه خزان
شعبده دان چربدست اوست که بیخ ملک راکرد به برگ گندنا تازه چو شاخ ضیمران
ضلم چو سکه بر قفا، سیلی گرم می خوردتا به طراز و سکه بر هست ز نام او نشان
از پی پاس یک علم ساخت سه رمح و پرچمیخود ز دو چوب هندوی ساخته اند پاسبان
هست ز جمع خسروان خانه خدای مملکتهمچو مسیح از انبیا قله نشین آسمان
از غم آنکه ریخت او خون ستمگران چو میلاغر جان چو شیشه شد قالب چرخ شیشه سان
ساخت ز چرخ و آفتاب از پی خود سپر کشیزان چو سپر کش و سپر هست به صورت این و آن
بهر کیایی درش شد شب دیلمی کلهکتف ز ماه در سپر کف ز شهاب بر سنان
دشمن جاهش ار شود همدم عود نایژهعالم آبنوسیش دود بر آرد از میان
وارث ملک چون شود دشمن او به زرق و زرمفتی شهرکی شود مور و مگس به طیلسان؟
مانده عدوی گاو دل از فزع بلارکشچون سگ سقف مرده تن چون خر ساز بی روان
زرده شام رنگ او ز ابلق صبح بگذردگر افق فلک کند رای به حلبة الرهان
نعل در آتش از سمش صخره قله احدریخته چون جو از رهش خرمن راه کهکشان
رخنه کند به جفته ای طاق سپهر نیلگوندر شکند به صدمه ای قبه قصر اردوان
ساعد زهره از سمش رشگ بریست غصه خورطره حور بر دمش شیفته ایست نشره خوان
در فگند به شیهه ای چون دم صور اولینمصحف مشتری زبر زخمه زهره از بنان
چرخ فراخ دایره حلقه تنگ اوست و بسماه نوش جناغ زین شکل مجره اش عنان
زیر رواق نه فلک دیده نهفت نیم شبدیده به پیک یک نظر سر حد هر دو قیروان
هست به حومة الوغا شاه و سمند و موقعشصرصر و قلزم و فلک، رستم و رخش و سیستان
ای ز صدای مدح تو گوش زمانه پرطنینوی ز شرار تیغ تو دیده فتنه پردخان
مصحف کبریات را هست ز آسمان ورقبند و ده آیت زرش کف خضیب و فرقدان
گشت زرشگ خاتمت اشگ حسود لعل وشکرد چو موم چرخ را مهر تو نرم و مهربان
عقد جلال و مجد تو بسته فیض لم یزلپایه جاه و قدر تو قبه صدر لامکان
هست ز بزم عشرتت در دل کاسه فلکماه و شفق برمته عکس شراب و ظل خوان
در ندب شهنشهی هفده تویی عدو یکیدست تمامیش ببر گوشه رقعه برفشان
بر سر چرخ سای تو کس نرسید جز کلهوز دل رمز دان تو هیچ نرست جز گمان
قاهر کامران تویی وز قبل ثنای توخطه نظم و نثر را هست مجیر قهرمان
ماند ممالک سخن زیر نگین طبع اوهمچو سجل خسروی در کف شاه کامران
همت کس به گرد او در نرسد به شاعریبر سر قبه فلک کس نشود به نردبان
هست ز جام فکرتش قابل فیض جرعه برهست به خوان خاطرش وارد غیب میهمان
ژاژ بنظم کرده را همسر سحر او منهلاشه سالخورده را همتک رخش او مدان
ای ز کمال لطف تو بادیه بوستان شدهباد به شکل بادیه پیش عدوت بوستان
گرچه نگاهبان در، زحمت خلق کرده ایباد همیشه بر دلت رحمت حق نگاهبان
شاه سکندر آیتی وز پی حفظ مملکتهمچو خضر کرامتت باد حیات جاودان