گنج

شمارهٔ ۵۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رم۳۸ بیت
هر شب که سر به جیب تحیر فرو برمستر فلک بدرم و از سدره بگذرم
اندر بها ز گوهر عالم فزون بودهر در که من ز بحر تفکر بر آورم
عنقا شوم به مغرب عزلت که آفتابغوغا نیاورد ز پی فتنه بر درم
گه بر فلک پرم که سبکروح صورتمگه برثری زنم که گرانمایه گوهرم
دست خسان دگر حجرالاسودم مداناکنون که من به کعبه عزلت مجاورم
نقد سخن ز خاطر من تازه شد که مناز طبع و رخ معاینه هم کوره هم زرم
دهر ار میان به خدمت من بست همچو نیشاید که من زخوش سخنی رشگ شکرم
خودبین شدم که هر نفس از جرم آفتابدارد سپهر آینه اندر برابرم
غافل نیم ز عالم جان در بسیط خاکمانند آفتاب هم آنجا هم ایدرم
ز هر زمانه گر به قناعت توان شکستباور کنم که من همه تریاق اکبرم
گر حرص زر طلسم دلم بشکند رواستکز دل شکسته بند طلسم سکندرم
نسل سخن ز خاطرم اکنون پراکندکامد عروس وار قناعت به بسترم
طفلان طبع من به صفت ترک چهره اندوین طرفه تر که ار منیی بود مادرم
پروین شدست بیدق زرین آسمانبر طمع آنکه نطع معانی بگسترم
خوان زمانه طبع من آراست بهر آنکبر خوانش تره شد سخن تازه و ترم
بس در خورم به عالم بی مایه زانکه اوستمزکوم سر گرفته و من گوی عنبرم
هر شب قبای صبر بسوزم به آه گرموز دست صبح پیرهن خویش بر درم
کلکم، عجب مدار اگر درد سرکشمشمعم، شگفت نیست اگر خون دل خورم
همچون بیاض روی سپیدم ز بهر آنکدر کار فقر راست تر از خط مسطرم
در راه من یکی است اثیر و هوا که منوقتی اگر سمن بدم اکنون سمندرم
گردون تنور سینه من دید تافتهآمد نهنبنی شد از این گونه بر سرم
همچون نمک گداخت تن من در آب خشموین دهر بی نمک نزد آبی بر آذرم
فرزند چار طبعم و در شش جهات خاکآن مهره ام که بسته بند مششدرم
با من زمانه تا دو زبان گشت چون قلمبا او دو رو چو کاغذ و صد دل چو دفترم
هم ناکسم چو از پی یک قرص چون خساناجرا ستان و نان خور این قرص انورم
پرگار وار حرصم از این پس چو لب گشادبر شکل گرده دایره ای سوی لب برم
بی آب با زمانه بسازم چو سوسمارکابی که آب روی برد نیست در خورم
بس پر بهاست عمر و لیکن شکسته بهآن جام گوهری که درو خون خود خورم
آب ار به منت آتش طبعم فرو کشداز تشنگی بمیرم و در آب ننگرم
بر طمع لقمه، لب چه گشایم نه کاسه اموز بهر آب تر چه نشینم نه ساغرم
از تیر طعنه های حسودان سرد مهرپیکان تفته شد نفس گرم در برم
آبستنند و نر چو خروس ای شگفت و من!هم با زبان ماده و هم با دل نرم
چون پر زاغ شد همه را روز تا چرا؟من چون تذرو خوب و چو طوطی سخنورم
زان اشگشان چو زیبق ناسوده شد به شکلکز قدر هم ستیزه کبریت احمرم
بنهاده ام کلاه ز سر تا ز روی عجزچون کفش، پای بوس نبینند دیگرم
زنار وار اگر شوم از نیستی چو موربه زانکه مار منت هر خام پرورم
من از تب نیاز نکردم کبود لبتا در ضمان این فلک سبز چادرم
خلقم مجیر خواند و دانم علی الیقینکانگه شوم مجیر کزین خاک بگذرم