گنج

شمارهٔ ۵۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: انم۴۵ بیت
باز محنت زده دورانمباز در ششدره حرمانم
باز در کنج فنا محزونمباز بر خوان بلا مهمانم
باز ازین دایره ها چون پرگاربه صف ساکن و سرگردانم
باز زنجیر غم از دور بدیددل دیوانه بی فرمانم
باز دل تافته ام چون کورهباز سر کوفته چون سندانم
باز با جمع حریفان دو دلنیک می بازم و بد می مانم
باز چون سایه ز غم رنجورمباز چون ذره ز خود پنهانم
می نهد کاسه سر زیر فلکبه جگر خون جگر بر خوانم
بر دو یک مانده ام از بازی عمرکه همه نقش سه یک می خوانم
چند خایم لب کامد به فغانچند نوبت لبم از دندانم
فلکم سوخته و خسته نشاندکه ز دل شمع وز خاطر کانم
شمع اگر سوخته کان خسته بودباورم کن که هم این هم آنم
نه براهیمم و از آتش طبعمی دمد نکته چون ریحانم
به سخن گلبن مشگین نفسمبه ثنا بلبل خوش الحانم
روز من شب شد و من از دم سرداندرین شب به سحر می مانم
چکنم؟ نامه امید سیاهچون بامید شه ایرانم
کسری ثانی و کیخسرو عهدکه بدو نادره دورانم
شه و شه زاده قزل کز کرمشهمه دشوار شدست آسانم
آنک با ابر کف در بارشتازه همچون سمن از بارانم
آنک کرد از دل همچون دریاغرقه مکرمت و احسانم
آنکه پیوند کنم در جانشگر بود دست رسی بر جانم
نه ولیعهد شه خوارزممنه پسر زاده بغرا خانم
آنکه گر شکر گزاریش کنمبی توان بادم اگر بتوانم
من گدای در و درگاه توامگرچه بر ملک سخن سلطانم
پس پسندی که به قول دو سه خسبا خس و خاک کنی یکسانم؟
خسروا حال منت معلومستکه چه سر گشته و چون حیرانم؟
غصه دل که به عالم کم بادکرد چون نوک قلم دیوانم
گاه در خنده چو برقم گریانگاه در گریه چو گل خندانم
غم ده توست چو اصطرلابمزانکه سرگشته نه پنگانم
نیک پرسی ز بدان رنجورمراست خواهی ز کژان پژمانم
چاشت با نائبه در ناوردمشام با حادثه در جولانم
با چنین دست که در جنگ مراستنه مجیرم پسر دستانم
از تو پرسم نه دریغست که منهر زمان دستخوش خذلانم
با چنین طبع و دل راست چو تیرهدف طعنه چون پیکانم
بر مزادم بچه؟ ای شاه به هیچزودتر خر که به هیچ ارزانم
با برادر سخن بنده بگویکه درین درد تویی درمانم
خون ناکرده نگویی ز چه روی؟گرد روی این همه خون افشانم
خودپسندی؟ تو که هر نیم شبیکند افغان فلک از افغانم
نه محمدتویی از جمع ملوک؟نه من از اهل سخن حسانم؟
گر خبر دارم از آن گفته بدنیک از هم شده باد ارکانم
و گر آن جرم به من نزدیک استدور بادا ز امان ایمانم
این همه گفتم و با شفقت تودر پناه کرم یزدانم
این که درمانده ام از خلق رواستآن مبادا که ازو درمانم
چند دور از تو به امید زیم؟چند در بادیه کشتی رانم؟
بعد ازین قصه خویش از سر سوزطلبم خلوت و آنگه خوانم