گنج

شمارهٔ ۵۷

تا دار ملک زان سوی عالم بساختمخود را ز کاینات مسلم بساختم
بر چنبر جهان گذرم بود ازین سببتن چون رسن نزار و پر از خم بساختم
دیدم که زخم حادثه مرهم پذیر نیستبا زخم بی حمایت مرهم بساختم
در دل شکستم آرزوی جام می چنانکصد جام جم به طبع بیکدم بساختم
بر من جهان چو حلقه خاتم شدست از آنکملکی برون ز مملکت جم بساختم
دیدم که ملک فقر من از ملک جم بهستزر وام کردم از رخ و خاتم بساختم
بهر مصاف حادثه از صبح و ماه نوبا نعل زر جنیبت ادهم بساختم
همدم نبود مردمک چشم را از آندر دیده جای کردم و همدم بساختم
در چشم من ببین که ز بهر سریر اوستاین عاج و آبنوس که در هم بساختم
من همچو چنگ با دل سرگشته چون ربابهم زیر راست کردم و هم بم بساختم
از بس نوای غم که من و دل بهم زدیمصد زخمه بیش سوخت ولی هم بساختم
داروی دلخوشی به عدم باز رفته بهاکنون که من مفرحی از غم بساختم
زیرا که همچو گنبد گل بی بقا نمودکاری که زیر گنبد اعظم بساختم
چندان سرشگ دیده فشردم به دم کزوعقدی برای گردن عالم بساختم
چون با سه شش مجیر ز ایام بیش مانددر بر دو یک نهادم و با کم بساختم