شمارهٔ ۴۲
نه دل ز یار شکیبد نه می بسازد یاربه غم فرو نشوم گر به سر برآید کار
ز سر گذشت مرا آب و صبر می گویدکه جان بپای بری یا شوی ز سر بیزار
چگونه از در دل در شوم که دستم گیرکه زد ز عجز دلم پشت دست بر دیوار
مرا چو جرعه اگر خون دل بریزد دوستچو جرعه خاک ببوسم به پیش او ناچار
وصال او نکنم طمع از آنکه می دانمکه عاشقان نشوند از زمانه برخوردار
به خار عشق ویم گرچه بهر دشمن و دوستچو گل به خنده خونین درم شبی صد بار
در آن هوا که همای وصال او نپریدعقاب فتنه در آن ناحیت گرفت قرار
چه شوخ دیده کس است که او شاخ عشوه اوبجز شکوفه بی دولتی نیارد بار
کدام لب که ازو بوی جان نمی آیدز بس که جان به لب آورد دست فرقت یار
رسید کوکبه سعد بر جنیبت گلمثال داد جهان را به فر و عدل بهار
بنفشه را گل سوری مگر به خرده گرفتکه مانده بر سر یک پای بهر استغفار
چو دید سبزه که گل پای در رکاب آوردکشید نیمچه یعنی که خسروست سوار
بسوخت خون دل خویش لاله تا دانستکه در جهانش بقا اندکست و غم بسیار
جهان به نرگس تر گفت شوخ چشم کسیبه خنده گفت ولیکن نه چون تو بی زنهار
زبان سوسن آزاد گنگ ماند چو دیدکه با حریف جهان خامشی به از گفتار
به سمع لاله رسید آنکه غنچه پیکان ساختدلش چو سینه من گشت از نهیب فگار
عروس سبزه چو در جلوه شد به مجلس گلز سیم خام طبقها شکوفه کرد نثار
به باغ بلبل ازین پس ز بهر فتوی عیشثنای خسرو عالی نسب کند تکرار
سپهر قطب معالی روان قالب عقلمسیح ملت ملک اختر سپهر تبار
محمد بن روادی که باز مرتبتشبر آشیانه روحانیان گرفت قرار
کلید گنج هنر کاتش بلارک اودرون معرکه هست اژدهای جان او بار
چو تیر چار پرش سر برد به حلق عدوسه روح خصم برون آید از ره سوفار
ز رشگ حمله گرمش سلاح دار سپهربه جای تیغ ببستست بر میان زنار
در آن زمان که شود روی طارم ازرقز گرد اسب یلان تیره در صف پیکار
ز بیم ناوک گردان زمانه را بینیکشیده سر به تن تیره در کشف کردار
جهان به حیله دم اندر کشیده چون نقطهاجل به کینه دهن باز کرده چون پرگار
شود ز خون یلان همچو پای کبک دریمیان معرکه سیمرغ مرگ را منقار
تبارک الله کان روز خسرو عادلچگونه زود بر آرد ز جان خصم دمار
ظفر گرفته عنانش ندا کند در صفزهی مظفر پیروز بخت خصم شکار
در آن مهم که میان دو صف پدید آیدیقین بدانکه سر تیغ اوست کارگزار
حدیث اوست کنون در کتابخانه چرخحدیث رستم دستان به کلبه عطار
ز گرز او کند ایام شربتی شافیهر آنگهی که شود شخص مملکت بیمار
پریر بود که در هم شکست چون دفترصفی به حیله و فن راست کرده چون طومار
به لوری از هنر او و لور گندی خصمنبات خون آلودست و ابر طوفان بار
سپهر حقه صفت شد زمانه حلقه بگوشکه تا کند چو زمانه به بندگیش اقرار
ز بیم بخشش او عالم ستم پیشهنهفت زر و گهر در دل جبال و بحار
جهان پناها! من عاجزم ز مدحت توکه هست بر دلم از مکر حاسدان آزار
به بارگاه تو از بنده نقلها کردندکزان نشست بر اطراف خاطر تو غبار
بدان خدای که بالای خاک در شش روزببافت قدرت او هفت پرده از زنگار
به صنع او که ببست از پی صلاح ابددریچه های فلک را به آتشین مسمار
به امر او که ز کاف و ز نون پدید آوردبسیط خاکی و اشکال گنبد دوار
به لطف قبه اعظم به قدر عرش مجیدبه حسن و زینت جنت به قهر و سطوت نار
به جاه و جای ملایک به قرب روح قدسبه حرمت شب قدر و به حق روز شمار
به امر و نهی و به وعد و وعید مصحف مجدکه هست فاتحه اش گنج نامه اسرار
به حق صفوت آدم که از نتیجه اوستدرین نشیمن خاک از وجود خلق آثار
به رتبت نفس پاک عیسی مریمبه معجز سخن خوب احمد مختار
به صدق یوسف مصری و بی گناهی گرگبه نغمه خوش داود و لحن موسیقار
به عابدان که جهان را نکرده اند قبولبه عارفان که صفا را نکرده اند انکار
به عدل و عفت بوبکر و عمر خطاببه شرم و صولت عثمان و حیدر کرار
به جود حاتم طائی و حلم احنف قیسبه زهد بوذر و تقوی جعفر طیار
به خاک تیره شمایل به نار نور نمایبه باد نادره صنعت به آب نوشگوار
به تیغ فتنه نشان تو کز مهابت اوستکه از نهال حوادث نه بیخ ماند و نه بار
به دولت تو که سیارگان هفت سپهربرو سعادت و تأیید کرده اند ایثار
به نعمت تو که هستند اسیر منت اومجاوران جناب سپهر آینه دار
به هیبت تو که آتش کند ز چشمه آببه رحمت تو که سوسن دهد ز سینه خار
به ساغرت که ازو آب کوثرست خجلبه مرکبت که برو سعد اکبرست سوار
به حزم و عزم رکاب و عنان فرخ توکه روزگار مسیرند و آفتاب مدار
به مجلس تو که ناهید را ز هیبت اوستقدی چو چنگ دو تا و تنی چو زیر نزار
به جان پاک تو ای معدن سخا و سخنبه خاک پای تو ای مرکز سکون و وقار
که بنده تو مجیر از هر آنچه گفت حسودخبر ندارد و بر خاطرش نکرد گذر
گر آگهی است ورا زین سخن بدان که شدستز لطف و رحمت پروردگار حق بیزار
و گر بخفت شبی بر خلاف دولت تومباد دیده اقبال و بخت او بیدار
سپهر قد را! امروز شعر مدح ترابه فر طبع من از جرم مشتری است شعار
میان عقد کند زان گهر عروس بهشتکه بحر خاطر پاک من افگند به کنار
سخنوری چو من الحق به حضرت تو سزداز آنک نغمه بلبل خوش آید از گلزار
نو آفریده ام از دل شعار مدحت توکه هست کار من این طرز تازه در اشعار
دعا به آخر مدح تو زان نمی گویمکه مهر خاتم قرآن نشاید استغفار