شمارهٔ ۴۱
ایهاالعشاق باز آن دلستان آمد پدیدجان برافشانید کان آرام جان آمد پدید
چشم بگشایید هین کان تلخ پاسخ رخ نمودلب فرو بندید کان شیرین زبان آمد پدید
صد دل اکنون در میان باید چو شمع از بهر آنکعارص چون شمع آن لاغر میان آمد پدید
دامن اندر چید سرو از وی چو سایه ز آفتابچون مه رخسار آن سرو روان آمد پدید
جان میان در بست چون نی یعنی اندر خدمتمراست کز ره شکل آن شکر فشان آمد پدید
خار در چشمم گل سوری زد الحق تا ز لطفزیر هر خاری ازو صد گلستان آمد پدید
رفتم اندر کوی او در خون من رفت آسمانو آن شفق دان خون من کز آسمان آمد پدید
پسته وارم خنده می آید که همچون پسته بازهر چه با من راز دل بود از دهان آمد پدید
تا نشستم چون نگین از حلقه وصلش برونصد نگین از چشم من در یک زمان آمد پدید
دوش بر بیماری من زد خیالش خنده ایعقد مروارید تر در ناردان آمد پدید
در غم هجرش تن من بهر آن افگند گوشتتا همای عشق او را استخوان آمد پدید
سکه حسنش مرا هر دم همی گیرد به گازیعنی از زر بر رخ زردت نشان آمد پدید
چهره گلرنگ آن سرو روان خارم نهادتا مرا صد خار در چشم روان آمد پدید
زلف ظلمت شکل او بگذشت روزی بر لبشدر لب او چشمه حیوان از آن آمد پدید
نی غلط گفتم که اندر لعل او آب حیاتاز ثنای خاک پای پهلوان آمد پدید
شاه اسکندر جلالت خسرو جم رتبت آنکهمچو جمشید و سکندر کامران آمد پدید
نصرة الدین قاهر مطلق که از تأیید و فرقهر او در ملک عالم قهرمان آمد پدید
بارگاه قدرتش را زین رواق نه دریاز جلالت سقف وز قدر آستان آمد پدید
چرخ توسن طبع را زانگه که اندر خیل اوستابلق و سیس سحر در زیر ران آمد پدید
گرچه سیمرغ کرم زین پیش پی گم کرده بوداینک او را بر درشه آشیان آمد پدید
ماه با این ترکتازی چیست؟ جز هندوی اوخاصه کو چون قیرگون از قیروان آمد پدید
عکس نان و خوان او بر روی چرخ کاسه وشقرصه خورشید و راه کهکشان آمد پدید
آسمان بر جفت ساز زهره این ره می زندکابشروا بالعدل کان نوشین روان آمد پدید
بحر و کان گویند اگر بینندش اندر صدر ملککانک اندر یک مکان صد بحر و کان آمد پدید
شاد باش و دیر زی ای سلطنت کز بهر توامر و نهی خسرو سلطان نشان آمد پدید
در جهانست او و عقل اندر عجب تا از چه روی؟صد جهان از مکرمت در یک جهان آمد پدید
مهدی آخر زمان گشت او که چون در زین نشستعقل پندارد مسیح از آسمان آمد پدید
کید این دجال شکلان آخر اندر چه فتادچون لوای مهدی آخر زمان آمد پدید
دست وی گرز گران بگزید یعنی ملک رااین سبکباری از آن گرز گران آمد پدید
آنچه موسی داشت اندر دست و عیسی در نفسشاه را این در بنان، آن در بیان آمد پدید
چون غبار انگیزد از میدان، خرد گوید که بازگرد رخش رستم از زاولستان آمد پدید
ای فلاطون فکرتی کاتش فشان طبع تراآفتاب و آسمان اندر میان آمد پدید
ملک را با ظلم چون باشد قران کاندر جهانچون تو شاه مقبل صاحب قران آمد پدید
آسمان میر سلاح تست زان کاندر کفشماه گاهی چون سپر گه چون کمان آمد پدید
دست زر بخشت که چشم فتح ازو روشن شده ستاز برای گوشمال گرد نان آمد پدید
پاسبان هندو به اندر عرف عادت لاجرمتیغ هندیت از پی دین پاسبان آمد پدید
زود گیری ملک از ری تا در هندوستانهم بدان گوهر که از هندوستان آمد پدید
هر که شکل تیغ تو در صف هیجا دید گفتکاتش اندر چشمه آب روان آمد پدید
تا بخواند خطبه مدح تو بر گل فاختهدر گلویش از عنبر تر طیلسان آمد پدید
عمر خصمت چون به کوتاهی است چون عمر بهارپس چرا بر روی او رنگ خزان آمد پدید؟
حلقه تنگت سمند تست می دانی که چه؟نه رواق نیلگون کز یک دخان آمد پدید
بی شک از پشت اتابک صورت میمون توگوهر از کان چون پدید آید چنان آمد پدید
سبز بادا بوستان عدل تا یوم الحسابزانکه این سرو سهی زان بوستان آمد پدید
صحن آن دریای دولت تا ابد پر موج بادکاین چنین در زان محیط بی کران آمد پدید
عاشق گردون پیرم خود نپرسی تا چرا؟زانکه از دوران آن پیراین جوان آمد پدید
خسروا در سایه فر همای عدل توصعوه را از جره باز آخر امان آمد پدید
ملک مستسقی صفت را تا دوا کردی به تیغمی توان گفتن که اندر وی توان آمد پدید
هر که او را ریخت گردون از پی نان آب رویاندرین صدر رفیعش آب و نان آمد پدید
بلبلان خاطر پاک مرا در مدح توهمچو طوطی در زبان سحرالبیان آمد پدید
من شکر خایم نه شاعر زانکه اندر کام منشکر شکر ترا جای و مکان آمد پدید
لفظ و معنی بر زبان من ز اقبال ثناتچون روان پاک و چون آب روان آمد پدید
این سخن چون طعنه در خاک خراسان می زندشاید ار خاک مجیر از بیلقان آمد پدید
شاعران هستند لیکن آهن از زر خلاصهم پدید آید چو سنگ امتحان آمد پدید
عید اضحی با هزاران امن و دولت بر درتاز در لطف خدای غیب دان آمد پدید
گاو گردون را بکن قربان که بر روی فلکاز پی قربان شاه کامران آمد پدید
در زمانه داد و عدل و ایمنی و خوشدلیاز سر آن خنجر عالم ستان آمد پدید
تا شود در خط ز خود همچون عتابی آنکه گفتکز میان سنگ خارا پرنیان آمد پدید
تا نگوید هیچ صاحب حس که اندر خانقینلاله نعمان ز شاخ ارغوان آمد پدید
چار رکن خانه اقبال تو خالی مبادزان سه نوبت کز ملوک باستان آمد پدید
جاودان چون خضر اندر ملک اسکندر بزیزانکه دین را از تو عمر جاودان آمد پدید