گنج

شمارهٔ ۴۳

نداست سوی من از دل به هر نفس صد بارکه پای مرغ قناعت به دام صبر در آر
چو سایه خاک در کس مبوس از آنکه ترافتاده پرتو خورشید فقر بر دیوار
زمانه حادثه زایی است پیش او منشینکه بار بر تو نهد گر نهد به پیش تو بار
گذر کن از فلک ایرا که بر سرای نجاتدری است جرم فلک لیک آتشین مسمار
ترا ز صحبت گردون کرانه به زیراتو زشت رویی و او صوفیی است آینه دار
طلاق نامه نیابی ز خود چنین که توییدراز امید و سیه دل نشسته چون طومار
ز باغ عالمت ار میوه تلخ و ترش دهندبخور که شاخ خسک زعفران نیارد بار
مرا ندای دل ار چند گوشمال ده استبه گوش جان شوم این پند را پذیرفتار
ز روی صورت و معنی جهان خوش است ولیچنانکه پای ورم کرده فربهی است نزار
نواله چون به دلت در دهد؟ که طوطی رافتد ز طعم شکر خون تازه در منقار
مرا چو معده شد از هفت ابای عزلت سیردلم به گرسنگان کرد هشت خلد ایثار
جهان و نان همه چون دایره ست و من نشومز عشق هر دو دهن باز کرده چون پرگار
نشان حرص ز دل هم به دل شود زیراکه زهر مار شود دفع هم به مهره مار
تو مرد کار نیی زان سبب که در ره فقرچو مویی از سر تو رفت رفتی از سر کار
ببند لب ز سخن تا به مرگ میری از آنکزه کمان خورد از لب گشادگی، سوفار
مباش بسته صورت که موم رنگین استشکوفه ای که برد نخل بند در بازار
بهار عالمی و کوتهست عمر تو زانکدراز روز بهاری بود نه عمر بهار
شب امید تو آبستن آنگهی گرددکه عقل تو ز عروس جهان شود بیزار
ترا چو مرد یقین چون کنی شکار نجات؟که درجهان نکند کس به باز مرده شکار
مباش زنده مردار اگر کسی از حرصکه آن سگست که هم زنده است و هم مردار
جهان تیره به چشم تو روشن آمد از آنکسر تو هست برون از دریچه پندار
تو تا تویی نروی راه و دست در نکشیکه پا یکی است ترا چون درخت و دست هزار
برو که جای تو هم خاک به که معقد صدقاز آنکه جای جعل پارگین به از گلزار
مدار چشم و ببین و مگوی چون بینم؟که پر نداشت و بپرید جعفر طیار
ز مرغزار قناعت قدم مبر کانجانبات روح نوازست وآب نوشگوار
هر آنچه نیک تو شد بد شمر که بیضه قزتراست جامه ولی کرم پیله راست حصار
سپر ز عافیت اولیتر اندرین منزلکه موش قلعه گشای است و پشه نیز مگذار
خلیفه را پسری گرچه بر خلاف پدربه جای تن دل و دیوان شده خلیفه شعار
خلاف شرع مگو همچو چنگ تا نشویگلو بریده به ده جای راست چون مزمار
ز خاک، عقل نجوید موافقت که دروجهت شش آمد و حس پنج و امهات چهار
مگیر انس که راحت نماند در صحبتمجوی مشگ که آهو نماند در تاتار
عنان دل به کف صدق ده که انجم چرخسپیده دم همه بر صبح صادقست نثار
زمانه دیده راحت بسوخت نیست عجبکه داشت پیل و پلاس از شهاب در شب تار
جهان به پرده کژ گوهر دل تو شکستتو با شکسته دلی پرده بند موسیقار
که خورد جرعه راحت به زیر جام فلککه همچو جرعه ندید آب روی ریخته خوار
قرین ثابته کی گشت فکرت از شهوتمعید مدرسه کی شد چکاوک از تکرار
حیات حاصل هر صورتی مدان زیراکه نفس نقش بود زین حساب در فرخار
سماک رامح گردون کشید نیزه چو دیدکه حلقه ایست جهان زیر گنبد دوار
تو سر ز حلقه بکش پیش از آن که رمح سماکدرون حلقه کند حلق هستی تو فگار
برید خاطر من صبحدم ندا در دادکه زین نشیمن خاکی نظر ببر زنهار
سبل گرفته ببین چشم آسمان ز شفقاز آنکه دیده برین مرکز افگند هر بار
چو عیسی ار هوست چشمه سار گردونستگیای دهر بدین خر طببعتان بگذار
بهای یکشبه وصل عدم، سه روح بدهکه رایگان به خسان رخ نمی نماید یار
مباش همدم کس چون دم تو یافت صفاکه آینه، سیه از همنفس شود ناچار
به دیده خار، همه گل نگر که اندر چشمشناسی این قدر آخر که گل بهست از خار
مبین به کبک که او فاسقی است در خرقهنگر به مور که او مؤمنی است با زنار
ترا عزیمت عزلت درست کی گردد؟که همچو زر شده ای ز آرزوی زر بیمار
شگفت نیست اگر بر دل تو زر گذردکه زر نخست محک بیند آنگهی معیار
کف ترازو اگر پر زرست شاید از آنکستاند و دهد او بی دروغ و بی آزار
چو زر به دست تو افتاد دست و روی بشویکه هست صورت شش مرده بر یکی دینار
مجیر تا ز عدم بر بساط خاک نشستچو حقه خسته دل است و چو مهره کج رفتار
ز چار شهر طبیعت نجات یافت چنانکبه خلوه خانه روحانیان گرفت قرار
رساند گوی سخن تا به ساق عرش مجیدز پای بوسی خورشید آسمان آثار
طلسم بند مجسطی گشای شمس الدینکه دین به پشتی او تازه روست چون گلنار
وحید عصر براهیم احمد آنکه ازوستثبات شرع براهیم و احمد مختار
به بارگاه دل طاهرش ز رحمت فیضچنان شده ست که روح القدس نیابد بار
ز کلک مصری هندو نمایش این عجب استکه شب به فتوی او هندویست مصری خوار
نماست مصر از آنجا به بهشت ادرشعطاردش قلم آورد و مشتری دستار
سوار کردش ازل بر سیه سپید علومبلی بر ابلق صبح، آفتاب گشت سوار
مجره، نامه حکمیست با بنات النعشبه نیکی سخنش هر دو کرده اند اقرار
سیاه رویم ازو کرباند مدهشود سیاه ز شمس آنکه بیندش بسیار
بدان خدای که بالای خاک در شش روزببست قدرت او هفت پرده زنگار
به طبع پاک تو ای درس گوی مکتب شرعکه همچو لوح ازل واقفست بر اسرار
که این شکسته دل از آرزوی خدمت توچو چشم حور و چو مژگان سیه دلست و نزار
نو افرید ز خاطر شعار مدحت تواز آنکه شیوه نو کار اوست در اشعار
دعا به مدح بپیوست وین هم آزادیستکه مهر خاتم قرآن نشاید استغفار