شمارهٔ ۳
تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجابرگیر پا و برو زین دار ملک فنا
عمرت به باغ امل یکروزه گشت چو گلتو چون مه دو شبه طفل جهان صفا
طفلی ز بار رضا یکره دو تا شو و بسکانک هلال فلک طفل است و هست دو تا
بیخ امید بکن تا سر ز خطه دلبهر نجات بر سر تا به خط رضا
راحت مجوی ز خاک زیرا بهم نبودکام نهنگ و امان، صحن بهشت و وبا
سینه مکن به سری در راه فقر که توبی سر چو پیرهنی بی سینه همچو قبا
در خاک این جهان بنشین چو خاک زمینتا هم تو بر ندهی خاکت به باد هوا
در چار میخ خودی ور نه بهر دو نفسده بار هاتف سر می گویدت که در آ
ملک رجا طلبی بر خوف پای بنهکز خوف دید توان سر حد ملک رجا
مهر از جهان مطلب زانکه بر عروس چنینباشد امید زهش در عقل عین خطا
ز آب و گیاه جهان صورت چه می نگریتمساح خفته نگر در زیر آب و گیا
از بس که خورد هوا خون تو شب همه شبغالب شود ز شفق خون بر مزاج هوا
در زیر حقه چرخ ار بود مهره مهراز حقه دیده ببر کان مهره نیست بجا
عزلت به نقد وجود از روزگار بخرایرا خرد همه کس گوهر به نیم بها
دل کن به دست نخست کاین صورتست نه دلبس هست بر من و تو صحرای چین و ختا
عیسی قدسی بدان رسی کزین و از آنکاینجا زرست و درم و آنجا دمست و دوا
با عقل قاصر تو چه مه چه چنبر دفدر بزم کودک چه ارغنون چه سه تا
بند نجات که زد در پیش رخنه دل؟آنکس که رفت برون از بند کام و هوا
از نفس امان مطلب کاینجا نداد به کسنخل شکسته رطب دست بریده عطا
هستی خلیفه نسب بغداد قدس طلبسایس سرای جهان چه در خورست ترا
زین پنج حس چه شوی ایمن که با همه شش؟بد باز هم برد از خصل حریف دغا
صافی بباش و بره زین تنگنای که میآن روز رست زدن کز درد گشت جدا
گنج گهر چه نهی چون راه کاهکشانعالم به برگ کهی واکن چو کاهربا
کی گشت طبع حکیم از خاک سوخته خوشکی دید تشنه عشق از آب دجله شفا
زر خاک سوخته دان کز آتش هوسششد همچو کوره زر دلهای ما و شما
زیر سپهر قمر سر بر نکرد گلیکان دید روی امان یا داد بوی وفا
خس پرورست جهان وانگه رسید ازوطوطی به ملک سخن هدهد به تاج و لوا
عنقا نفس چه زند تا در زمانه بودهدهد به تاج نکو، طوطی به نطق سزا
دهر ار به جای غذا خونت دهد چه عجبخود در رحم ز نخست از خونت ساخت غذا
در قلزم خطری جان با سفینه فگنتا لاتخف دهدت سالار شرع ندا
سلطان فقر طلب کشورستان هدیخاکی عرش نشین مکی شرع گشا
با مهر خاتم او یعنی محمد حرچون موم مهره شده سنگ تبیر و حرا
داروی خسته دلان داد از مفرح لبتا شده گشاده دهن ناگاه صورت لا
چون کوس دعوت او پر کرد گوش جهاناز کوه بانگ صدقت آمد به جای صدا
شاخ شریعت او طوبی علم و عملفرع حقیقت او طوطی حلم و حیا
وقت اشارت حق جانباز امر قدملیکن به وقت سخن جانبخش عقل و ذکا
در راه مرتبه اش عیسی نشسته خجلبا صدق معجزه اش موسی شکسته عصا
بشنیده دولت او از سوسمار سخنآورده دعوت او از سنگ ریزه گوا
از بهر گرسنگان در قحط سال هدیبنهاده خوان کرم در داده بانگ صلا
در بند دعوت او سلطان جان و خرددر دام همت او سیمرغ جود و سخا
چون دید چشم دلش کم بیش کون و مکانپا بر سر همه زد ننشسته از سر پا
حق داده خاتم دین بهر صلاح بدواو داده مهر نگین بهر نجات به ما
آن شب که رفت برون زین تنگنای وحشبرداشت محمل تن زین عرصه گاه بلا
رفت از جهان نشیب تا خط عالم کلبگذاشت از پس پشت این تیره روی فضا
از عکس جبهت او پر ماه شکل فلکاز نعل مرکب او پر زهره صحن سما
فتراک مرکب او بگرفته روح امیناو رفت گرم عنان زین سرد سیر عنا
ادهم برانده برون از شش جهات عدمافگنده رخت وجود اندر حریم بقا
روشتگان فلک فارغ ز سیر و سکوننورستگان زمین خالی ز نشو و نما
در کشتزار جهان گل شد به معجز اوهر قطره خون که ازو در راه گشت جدا
شکرانه قدمش در پای مرکب اوانجم فشانده گهر، گردون فکنده وطا
عیسی ز چار دری با جمله جمع رسلپیش آمده به ادب کرده سلام ادا
بنمود چو آیینه در چشم همت اوهم بام هفت فلک هم صحن هشت سرا
خورشید با دف زر همساز زهره شدهآن برفگنده خروش وین در گرفته نوا
جبریل داده بدو از لود نوت خبراحمد بدین سببش در راه کرده رها
تنها به مرکب جان بی هیچ واسطه ایرفت از فضای افق تا خط ثم دنا
آمد ز پرده غیب آواز امر بدوکای پیشوای رسل مندیش پیشتر آ
پیش اشارت حق صد سجده کرده ولیکآنجا نبود مکان تا گفتی او که کجا
بنهاد خوان کرم در بارگاه قدممهمان محمد حر مهمان خداش خدا
دیدم به دیده سر ذات منزه حقبیرون ز حد و جهت خالی ز چون و چرا
مانده به حضرت قدس از شرم بسته زبانلا احصی از پی این گفته به جای ثنا
چندین هزار سخن با حق برانده به سرزان ناشنیده ازو کس در خلا و ملا
آورده از در او منشور کون و مکانتوقیع کرده برو رب اهدنا و قنا
بهر شکسته دلان کرده شفاعت و حقداده نشان که دهد رحمت به خلق جزا
هم در شب آمده باز از خلوه خانه سرحجت نبشته قوی حاجات گشته روا
ای آب رحمت تو آتش نشان اثیروی تف غیر تو آیینه سوز انا
دانی که نیست مجیر از دست طایفه ایکایند بر در تو دل پر ز بار ریا
جوقی به گاه جدل چون کاسه زود شکنقومی به وقت سخن چون کوس یافه درا
چو آب گرم همه دمساز و وقت کرمچو خاک خشک و خشن چو باد سرد و گزا
ایشان چو قلب شتا از طبع بسته و منبا خاطری که برد زو رشگ قلب شتا
زین ناقصان زیاد ایمن نیم نفسیپاکا به عزت تو امنی فرست مرا
چون فیض رحمت تو کم نیست پس چه عجبگر مستجاب شود در حضرت تو دعا