گنج

شمارهٔ ۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۵۷ بیت
تا تو از هستی خود، خود را نگردانی جداهودج جان چون نهی در بارگاه کبریا
درکش انگشت از نمکدان جهان تا چون نمککم شوی از پختگان آتش وحدت جدا
کاسه ها کرده ست بر خوان امید اما تهیستهست از کاسه تهی امید خوش خوردن خطا
زرد و لاغر شو چو ابریشم مگر چون کرم قزپر بر آری زود چون زین خاکدان گردی رها
آنچه داری از جهان آن خونبهای تست و بسگر خورد خونت سزد کز پیش دادت خونبها
از فنای خاک حاصل جز فنا چیزی مدانخود فنا اندر نبشتن هست هم شکل فنا
آب رویت رفت بر باد ای عفاک الله چو عمرتا تو همچون چوب کشتی سیر باشی ناشتا
با قناعت چون نشینی بر سر خوان خسان؟پیش عیسی چون خری از ره نشینان توتیا؟
با هوی گر پرسی از من بر زمینت جای نیستزین هوا برخیز و همچون ذره بنشین بر هوا
کعبتین جان به عالم واخر از گردون که هستعمر تو بد باز و نرد آشفته و گردون دغا
گل مجوی از خار در صحرای عالم زانکه توخاک یابی آرد چون از خشت سازی آسیا
تا شما باشید کژ گوی و ترازو راست گوآبنوسین خانه او دارد چنارین در شما
گنج و اژدرها بهم باشند زان شد نفس دواز ره نقش آدمی وز روی معنی اژدها
مرگ دلها در جهان افتاد رحلت جوی هین!کز طریق شرع واجب گشت رحلت از وبا
در جهان بی غم نبینی دل که در دست ربابگردن خود بی رسن هرگز نبیند گردنا
عهد خاک ار بود وقتی استوار امروز نیستوین سخن نابوده دان چون نیست اندر عهد ما
راستی از دانه دل جوی کو چون نقطه یی استبهر آن کز نقطه خط می خیزد از خط استوا
دل چو از عشق جهان بگریست نشکیبد ز حرصکودک اندر صرع چون خندید نپذیرد دوا
سایه سیمرغ جوی و از وفا یک جو مجویکز جهان سیمرغ ازان گم گشت تا یابد وفا
جهد کن تا همدم کروبیان گردی چو عقلتا شوی زین همدمی با سر حق هم آشنا
بد بود انصاف چون اغیار دارد ملک دلرد بود سیماب چون خورشید سازد کیمیا
مرد معنی شو نه مرد صورت ایرا در نهاددارد از الوان سیاهی مشک و سبزی گندنا
ماجرا طوطی نکوتر بر زبان راند ز کبکگرچه دایم کبک در خرقه ست و طوطی در قبا
جان بده درپای شرع و پایه عرش آن تستچیست عرش ای ساده جز مقلوب شرع مصطفا
سید آدم خلیفت، امی عالم نهادمکی خورشید طلعت، عالم گردون سخا
آن زبد بیگانه همچون قرص خورشید از سکونوآن به خوبی خویش همچون آب حیوان از بقا
زآفرینش مبتدا و آخر او دان بهر آنکدر عمل بود آخر و در علم باری مبتدا
کرده تأیید ازل از آستینش آب خورساخته روح القدس از آستانش تکیه جا
گشته آنجا کز حمیت شد سخن بر لعل اویزرد روی از هیبتش شیر فلک چون کهربا
سدره مفرد بود تا این منتهی بر وی رسیدلطف حق بر فرق او تاجی نهاد از منتها
خواجه روحانیان کرده شب معراج اوچشم ابلق شکل را از گرد خنگش توتیا
علم او چون سر قرآن با حقیقت ها قریننفس او چون عقل کلی از نقیضتها جدا
پیش شرعش زهره بربط در اثیر انداختهبینوایان فلک را کرده محروم از نوا
کوه ایمان بود وز خود یک نفس نگشاد از آنکبود از روح القدس آواز و ز احمد صدا
چون ندای ارکعوا افکند در گوش جهانماند گردون تا قیامت در یکی رکعت دو تا
قاب قوسین از بها و فر او خورشید پاشمشتری در قوس عاجز مانده زان فر و بها
رسته در باغ جهان از وی گیاه مردمیگشته بی جان و روان مداح او مردم گیا
پیشوا بد گرچه بد پس روز حق چون بازگشتپس رو اندر بازگشتن گردد آری پیشوا
بر گشاده صد هزاران دیده از بهر لقاشپرده صبح قیامت گنبد نیلی و طا
سایه بر عالم نیفگند از برای آنکه بوداو ز عالم خالی و عالم ز شرع او ملا
بی دم او کار سنت همچو بی معنی سخنبی کف او تیغ دعوت همچو بی موسی عصا
سیزده بفزود بر پنجاه عمرش تا نکردپیک حضرت پیش او صد و چارده سوره ادا
جاهدواالکفار گردش غرقه در دریای خوفما علیک الا البلاغش داده توقیع رجا
او ز عالم بود و بهتر بد ز عالم زآنکه مشگباشد از آهو و به ز آهو بود مشگ ختا
شد ز یک تأثیر سعدش زیر این هفت آینهبهر پنج ارکان شرعش چار مفتی مقتدا
گشته هر یک از پی تقویم شرع احمدیاز دل روشن رصد ساز اندرین تاری فضا
هر یکی از صدق در صدر خلافت پیشروهر یکی از عدل بر اقلیم سنت پادشا
بوده با هم هر چهار از بهر حل و عقد شرعدر صفا اخوان و خصم اهل اخوان الصفا
در میانشان ماجراها رفته پیدا و نهانلیک جز تمکین دین نابوده اصل ماجرا
هر که زیشان یک سخن گفت آن سخن بشنیده بوداو ز احمد، احمد از جبریل و جبریل از خدا
ای ز بوی رحمتت دلهای درویشان قویوی ز صدق وعده ات غمهای مشتاقان هبا
لطف تست آنجا که دل زنگار گیرد رنگ برفضل تست آنجا که غم آهن شود آهن ربا
از تو جانها روی شسته همچو از باران سمنبی تو دلها گشته محکم همچو زوبینی گیا
هیچ کس وز هیچ کس کمتر دو جو یعنی مجیرمانده چون سرگشتگان در بحر حیرت مبتلا
یا به دست قهر قدرت رشته جانش ببریا به دستش ده ز روی فضل سر رشته رضا
در تو زد دست از جهان یارب تو دارش بهر آنکز در تو یک بدی را هست صد نیکی جزا
زین دعا هر چند درگاه ترا زحمت بوداز تو جز رحمت چه آید وز ضعیفان جز دعا