گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۶۴ بیت
برید عقل ترا کی برد به ملک صفاکه دل هنوز به بازار صورتست ترا
نه طفل راهی از آواز و شکل دل برگیرکه پیل را سر و شکلست و پشه را آوا
ترا که نقشه سه روح آمدست عذرت هستکه از جهان ندب عمر مانده ای عذرا
پدید نیست که تا کی بوی ز مستی حرصدرین رباط کهن همچو ماه نو رسوا
زمین چو گلخن و گردون چو طاق گرمابه استتو در میان جنب از همدمی کام و هوا
بر آر غسل و ازو درگذر که صاحب دلمیان گلخن و گرمابه کم کند مأوا
به راستی رسی اندر جهان وحدت از آنکالف به راستی از با و جیم گشت جدا
تو راست شو چونی و مرگ به شمر ز حیاتکه نی چو زیست شکر بخشد و چو مرد نوا
درین نشیب که هست از صفت چو دیگ تهیبسان کاسه دون همتان نشین تنها
به شام و صبح که خصم تواند دل چه نهیکه این غراب سرشت است و آن تذر و لقا
اگر نه بسته عمری هنوز چون کرکسبگو بترک غراب و تذرو چون عنقا
به چشم عقل شب و روز افعیی است دو رنگنهاده ز هر ودیعت میان آب و گیا
ز مار و زهر گرت بیم نیست، نیست عجبکه ز هر درخور شیرست و مار در دنیا
تو پای بسته حرصی درین سواد ارنیسپید دستی دهر از کجا و تو ز کجا
ز راحت آنچه درین منزلست جز عزلتچو گنجنامه شمر در دهان اژدها
به کاسه سر تو، حادثات خون تو خوردتو کاسی از سر غفلت، گرفته چون صهبا
فلک چراغ در انگشت کرده می گرددکه گنج خانه عمر تو چون کند یغما؟
بکش به آه سحر گه چراغش از پی آنکه دزد سخت حریص است و خانه پر کالا
کمال کار جهان نقص دان از آنکه جهانبه نرگس افسر زر داد و چشم نابینا
بهم بوند الف و صفر پس مگوی که نیستخدنگ همچو الف در جهان صفرآسا
به صبر تلخ رهی زین سواد از آنکه نکوستهلیله سیه از بهر آفت سودا
تو سر سپید و ترا صید کرده حرص، آریبه روز برف توان کرد صید در صحرا
شگفت نیست اگر داده ای عنان خردبه روی روز خوش و طره شب یلدا
تو طفلی و شب و روز از مثال سرمه و شیرز شیر و سرمه بود طفل را امید بقا
چه عاقلی که زند خنده در برابر آنکه هست زهره شکاف از نهیب آن شیدا
نه وقت تکیه خوابست مار بر بالیننه جای نزهت و عیش است شیر بر بالا
ترا نواله چرب از کجا دهد گردونکه هست کاسه او سرنگون و اندروا
به جای سرکه و حلوای دهر خون خور از آنکه خون گشاده چو سرکه است و بسته چون حلوا
تو زیر نرگسه سقف خاک بر نخوریز نیم خایه گردون گنبد خضرا
به نام هر دو یکی اند لیک فرقی هستمیان نرگسه سقف و نرگس شهلا
به مهر سست بود وامق ار شود خورشیدندیم لون مروق ز عارض عذرا
فلک به صورت دریاست وین سواد نجسدرین میانه بسان سگی است در دریا
به طول و عرض فلک شاید ار فریفته ایکه هست مهد تو این تیره گود با پهنا
به چشم عقل مه و مهر و چرخ و پروین کیست؟دونان و خوشه انگور و خوانچه مینا
تو در شکنجه خاکی و هرشب از پی توفلک چو طشت پر آتش همی شود عمدا
دلت به گونه پرگار شد فراخ قدماز آنکه عقل توچون دایره ست بی سر و پا
تو مردمی و فلک مهره یی است نیل اندودکه گردن خر دجال ازو شود زیبا
به خون بمیر و مده خویشتن بدو زیراکه کس نداد به خر مهره گوهر گویا
ترا ز جودی و قلزم دو کجا خیزدکه آن پرست ز سرما و این پر استسقا
دوای جان ز در مصطفی طلب کن زیراکتو روز کوری و شاف مسیح در بطحا
کله ستان ملوک عجم که از مشرقبه چاکریش کمر بسته می رود جوزا
به پیش میم محمد جهان میم صفتچو دال و حاست گهی سرنگون و گاه دو تا
مخر سیاهی هجده هزار عالم رابه هفت موی سپیدش که هست نیم بها
ز خاک درگه او جوی دفع افعی دهرکه خاک همدم تریاک اکبرست آنجا
درون چار دری هر سحر به ماتم اوچراغ هفت فلک راوقی است خون پیما
نواله دو جهان بر نتافت معدش از آنکه سیر بود و برین خوان نمک نداشت ابا
دلی که زله کش عرش اوست روح اللهقبول کی کند از دست کودکان خرما
اثیر غاشیه دار دلش به روز مصافصبا جنیبه کش نصرتش به روز وغا
سپید مهره او زیر هفت حقه سبزچو لیقه کرده سیه، روز نامه اعدا
اگر نه قوس قزح طوق بند گیش بدیسحاب فاخته گون طاق کی شدی به سخا
چو زین نهاد ز دعوت بر ابلق ایاممجره گشت شب آخور بدین کبود فضا
به جای مقرعه دادش عمود صبح جهانبه جای پرچم جنگ آسمان شب یلدا
رضا حق ز در او طلب که بس ره نیستز فقر خانه احمد به بارگاه خدا
مجیر با دل چون سرمه خاک درگه اوستکه چشم عیسی دل را ز خاک اوست دوا
ره وفاش به جان رو که با چنین معشوقبه خشک جانی تر دامنی است استقصا
مجوی غایت دنیاوی از قبول درشاز آنکه غسل جنابت به زمزم است خطا
درو گریز ازین غالیان غول صفتکه زخم زن چو وبالند و عام همچو وبا
چو گاو سامری اندر قبول مشتی خرکه مایه همه شان یا زرست یا آوا
من ار ز گاو شدم پایمال هم نه شگفتکه برج طالع من خوشه بود در مبدا
امید مسند و دست سیاهشان سوداستکه نیستشان چو من اندر سخن ید بیضا
چو پنجره همه چشمند و جمله گوش چو درچو پیش طره زیاد و چو حلقه هرزه درا
بسان لوحه دو رویند و هر دو روی سیاهچو کلک با دو زبانند و هردو ناگویا
مقد را تو فرست از خزانه خانه غیبدوای این دل پژمرده بر طریق عطا
کسی ز جهل گر از درگه تو مستغنی استمرا ز حضرت پاک تو نیست استغنا