شمارهٔ ۴
ز دار ملک جهان روی در کشید وفاچنانکه زو نرسد هیچ گونه بوی به ما
دو چیز هست که در آفتاب گردش نیستوفای عهد درین عهد و سایه عنقا
به هیچ گوش نوایی ز خوشدلی نرسدکه شد ز ساز بیک بار ارغنون وفا
ز چار خانه عنصر نواله خوش مطلبمگو چرا که درو چاشنی نداد آبا
بدانکه تا نرسد مژده مراد به کسنشسته اند به عزلت مسافران صبا
یکی منم به ضرورت به زخم حادثه خوشکه نیست زهره یکی با دو کردنم یارا
ز رنج خاطر من بر سه نای باربدیهمه ترانه غم می زند سپهر دو تا
ز عکس خون دلم دان که هر شبی ز شفقسپهر بی شفقت راوقی است خون پالا
نشسته ایم من و غم به همدمی دو بدوکه یک نفس من ازین همنفس نیم تنها
مرا دلی است گره بر گره چو رشته تببپرس از که؟ ازین گنبد گره سیما
به بخت من سر خمهای آسمان دردی استاز این به زیر فتادم چو دردی از بالا
ز روز و شب شده ام سیر چون به پیش دلمسیه گلیمی شب همچو روز شد پیدا
دمی خوشم چو سحر می دهد وگر بخورمسپید دست چو روزم، چو صبحدم رسوا
زمانه را چه گنه چند ازین چه نااهلی است؟بلی ز اهل زمانه شکایتی است مرا
به صدر شاه جهان ناسزام گفت حسودز رشگ آنکه شدم من به صدر شاه سزا
شه مسیح دم خسرو سلیمان قدرکه مرده زنده کن است از نفس مسیح آسا
قضا کمین فلک صولت ستاره حشرسکندر آیت و جمشید ملک، خضر بقا
محیط کوه رکاب آسمان صاعقه خشمسپهر عرش جناب آفتاب ابر عطا
جهان خدیو مهین پهلوان که تعظیمشز هفت سقف فلک هفده می برد عذرا
ز کاینات محیط آمدست منصف و بسکه شد عرق همه تن پیش دست او ز حیا
هزار بار به روزی ز بیم انصافشجهان پر دل پهلو تهی کند ز جفا
به جنب بارگهش همچو چار طاق گیاستهمه کیایی این هفت طاق اندر وا
گشاده شه ره انصاف بحر و کان یعنیدو دست او که فرو بسته اند دست قضا
شکست دری کان در هزار سال اندوختدرست شد که به نزدیک جود اوست هبا
ز تیغ اوست بیا کژ نشین و راست بگویکه نیست کژ به جهان جز کمانچه طغرا
چنان به دور وی اجزای خاک با طربندکه ذره رقص کنان می رود میان هوا
زهی رسیده به جایی بلندی قدرتکه عقل کل به دو منزل نمی رسد آنجا
تویی که ظلم ز بیم تو هست زهره شکافتویی که طبع به مدح تو هست زهره نوا
عنایتت که چو گردون فراخ میدانستبه بخت من ز چه شد تنگ بار تر ز سها؟
به یک دروغ که حاسد بگفت و شاه شنیدز خشم شاه، فتادم ز چشم شاه چرا؟
بدان خدای که اندر سراچه قدمشخیال بی دل و دیده است و عقل بی سر و پا
به کاف و نون که ازو یافت نام داغ وجودبرین طویله خاک، ابلق صباح و مسا
به خرد کاری فطرت به نقش بندی کنبه چربدستی ابداع و صنعت احیا
به نیست هست کنی کز کمال قدرت هستز نیستیش فراغت ز هستی استغنا
هزار مهره زرین نمود در شش روزبه صنع بالعجب از هفت حقه مینا
به ذهن حارس هفتم فلک که پرده اوستدرین حدیقه که هر شب ز نو شود برنا
به فر فتوی قاضی القضات صدر ششمکه بر سعادت او هفت کشورند گوا
به دست و خنجر جلاد خطه پنجمکه با سیاه دلی اشقریست سرخ لقا
به چار بالش سلطان یک سواره که هستفضای طارم چارم ز نور او بنوا
به لحن سینه گشایی که در وثاق سومطریق کاسه گری می کند به زخمه ادا
به کلک خواجه بزرگ دوم سرای که هستبلند مرتبه و خرده دان به فضل و ذکا
به سعی مشعله داری که دست منتهاستز نور شعله او بر سر شب یلدا
بدان غرض که بدو پای بسته آمد کوهبدان سبب که ازو سر گشاده شد دریا
به مهد خاکی که بد طفل اولش آدمبه بزم چرخ که شد میر مجلسش جوزا
به کاف ها و به یاسین و آیة الکرسیبه قاف و صاد و به الکهف و سورة الشعرا
به سین سبح و با حاء حامی حامیمبه نون والقلم و طاء طاهر طاها
به مهر ختم رسالت که نوشدارو ساختنسیم دعوتش از بیخهای مهر گیا
ز بهر خدمت درگاه شرع اوست که هستشهاب و شب به صفت حربه ای به دست کیا
به صدق همدم هجرت به عدل شمع بهشتبه خون خسته غوغا به شیر صف وَغا
به تشنه مرده که بد رشگ غنچه سیراببه زهر خورده که بد نور دیده زهرا
به صدق لهجه بوذر به بوی آه اویسبه سوز سینه سلمان به درد بودردا
به مفتیان شریعت به مبدعان سخنبه سالکان طریقت به رهروان صفا
به خضر و علم لدنی و مجمع البحرینبه طور و انی انا الله ز حد طور ندا
به عارفان حقیقت گزین غم پرورکه نیستشان ز غم حق به خویشتن پروا
به اهل صفه که چون عود خام سوختهاندز تف مجمره سینه در مقام رضا
به رنج خاطر خاصان به خامکاری دهربه صبر کردن و تسلیم پختگان بلا
به سقف خانه معمور و چار حد حرمبه رکن کعبه و زنجیر مسجدالاقصی
به هیبت نفس صور و هول لا اقسمبه حرمت شب معراج و
قرب او ادنیٰ
به هفت سبع و به هفت اختر و به هفت اقلیمبه هفت هیکل و هفت آسمان و هفت اعضا
به داغگاه عقوبت کزو برند نکالبه جامه خانه رحمت کزو دهند جزا
به نور عارض و رخسار روز شاهد رویبه زلف پرشکن و طره شب رعنا
به شام پاک ده و آفتاب راه نشینبه صبح آینه گردان و ماه مار افسا
به لطف طبع سخن ساز و حسن لذت یاببه فیض عقل کم آزار و روح بیش بها
به خط و قامت تقطیع احسن التقویمبه نقطه دل و تعلیم آدم الاسما
به بام قصر دماغ و در دو لختی چشمبه طاق صفه ابرو به شه ره آوا
به جویبار کف و مرغزار عارض و فرقکه این نشیمن حسن است و آن محل سخا
به همت تو که هر شب ز رشگ رتبت اوشود چو گنبد گل شکل گنبد خضرا
به تیغ تو که جهان با کلاهداری خویشز بیم اوست بهم در شده چو چین قبا
به جود تو که ازو حرص تنگ حوصله شدفراخ دل به مروت گشاده کف به عطا
به درگهت که کند آسمان زمین بوسیز روی بندگی محض نز طریق ریا
به عفو تو که دهد بوی ساحت جنتبه خشم تو که برد تاب صخره صما
به بزم و ساغر و ساقی خاص تو که شدندفزون ز خلد و به از کوثر و به از حورا
به سایه تو که گر لطف او علاج کندز سایه دق برد از آفتاب استسقا
به پرچم حبشی شکل رایتت که ظفربه هندویش میان بسته می رود عمدا
به تیر چار بر شاه در کمان سه پیکزوست شش جهت خاک تنگ بر اعدا
به صدمه نفس سرد من ز گرمی توکزوست خرقه نه توی آسمان یکتا
بدین خطاب که نه مرده ام نه زنده بدوخجل بمانده و عاجز میان خوف و رجا
بدردم از چه من از آروزی خدمت تو؟که جز لقای تو آنرا مباد هیچ دوا
به شعر من که بدو گر کنند نسبت سحرصدقت بانگ بر آید ز کوه وقت صدا
بخوردم این همه سوگند و باز می گویمبه ذات پاک مهیمن به عز عز خدا
که زرق خالص و بهتان محض بود آن فصلکه نقل رفت از آنها که کرده اند انها
نه گفته ام نه گذشته است بر دلم هرگزنه کرد هیچ کس از بنده آن سخن اصغا
حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بودمن از کجا سخن سر مملکت ز کجا
و گر شدم دو زبان همچو سوسن آن بهترکه چون بنفشه زبانم برون کشی ز قفا
من از کجا چه سگم کیستم چه خوانندمکه پیش دل بود از چون منی غبار ترا
شها تو شیر خدایی من آن سگ در توکه بی گناه تر از گرگ یوسفم حقا
و گر به سهو خطایی که آن مباد برفتتو عفو کن که ز تو عفو به، ز بنده خطا
به چشم تو که ز تو نیست چین ابرو خوشبخند و پس به عنایت امان دهم ز عنا
چو چنگ مدح تو گویم به صد زبان زین پسو گر کنی رگم از پوست همچو چنگ جدا
کسی که پیش تو جز من نهاد خوان سخنبه کاسه سر بی مغز می پزد سودا
دم مجیر به مدحت زبان مرغانستتو فهم کن که سلیمان تویی به تاج و لوا
اگر نبوت اهل سخن کنم دعویبس است معجز من این قصیده غرا
سزد که صدر ترا زحمت دعا ندهمچه چیز نیست ترا تا بخواهم آن به دعا؟
ازین قدر نگزیرد که گویم از سر صدقکه باد حاجت و حکمت همه روان و روا