شمارهٔ ۲۰
دلی که تحفه تو جان مختصر سازدبسا که قوت خود از گوشه جگر سازد
در آشیان دو عالم نگنجد آن مرغیکه او ز شیوه عشق تو بال و پر سازد
بر آن سری تو که از صبر همچو تیغ خطیببه پیش صاعقه هجر تو سپر سازد
غرامتست بر آنکس که خاک پای تو یافتاگر ز قرصه خورشید تاج سر سازد
به خون ما به ازین دست از میانه برآرکه بی تو سوختگان را ازین بتر سازد
به عاشقان رخ چون لاله در سحر منمایکه عاشقان ترا ناله سحر سازد
فلک حریف تو شد در جفا و این بترستکه با دو حادثه یک دل چگونه در سازد
چو صبح طره شبرنگ تو جهان ببردز غمزه های تو روزی اگر حشر سازد
رخم ز بهر تو زر ساختست شرمش بادکه کار وصل چو تو نقره ای ز زر سازد
دلی که نیست بشکرانه در میان بنهمگرم زمانه ز بازوی تو کمر سازد
بسوخت خشک و ترم ز آه آتشین و هنوزبر آن نیم که مرا بی تو خشک و تر سازد
ز پیچ پیچی و شیرینیت عجب نبودکه روزگار ز تو شکل نیشکر سازد
به روی تو نظر آنکس کند که سرمه چشمز خاک بارگه شاه دادگر سازد
قوام شش جهت و شحنه چهار ارکانکه قدر او مقر از تارک قمر سازد
سپهر عرش جناب آفتاب ابر سخاکه بحر از کف او گنج پر گهر سازد
جهان پناه قزل ارسلان که تعظیمشز دخل و خرج جهان جود ماحضر سازد
سپهر اگر کسراب بقیعه خاک شودز دل سپهر وز رای اختری دگر سازد
به ترکتاز حوادث جهان مباد خرابو گر نه او چو جهان صد بیک نظر سازد
شکست طنطنه چرخ و بیشتر شکندمگر ز خاک درش هرز ماه و خور سازد
شود به صورت کفگیر چرخ پنگانیچو نیم چرخ برین چرخ عشوه گر سازد
به جست و جوی نظیرش همی دود گردونکه جای خویش گهی زیر و گه ز بر سازد
ز بهر سقف عدوی سفید دستش دانکه شب ز چهره گلیم سیاه بر سازد
به رسم مجلس او دارد آفتاب آن جامکه وقت بام برین سقف هفت در سازد
به درد چشم نیفتد سپهر سرمه مثالگر از غبار درش سرمه بصر سازد
کفش چو دست تهی یافت در سخا پیچددلش چو دشمن بد دید با خطر سازد
چو صبح نور کند عرضه، دان که تزویرستکه بر دلش همه شب صبح پرده در سازد
دقیقه دانی رایش کنون بدان درجه استکه او بر آب روان نقش شوشتر سازد
ز چرب دستی انصافش اولین پایه استکه صعوه در حرم باز مستقر سازد
کرم چو زال یتیم است و اوست آن سیمرغکه از سر شفقت کار زال زر سازد
به ذات آنکه به یک امر در سه تاریکیز نیم قطره منی مایه صور سازد
هدایتش ز بصر دیده بان روح کندعنایتش ز زبان منهی خبر سازد
به موسم گل رعنا ز ابر تر دامنقضاش نوبه زن ملک بحر و بر سازد
عمود نور به صبح سپید دست دهدنقاب قیر ز شام سیاه گر سازد
که دست اوست درین روزگار نااهلانکه کار اهل هنر در خور هنر سازد
کرم پناها، گردون دلا! تویی که فلکز تیغ و کلک تو قانون نفع و ضرر سازد
ارادت تو امل در دل قضا شکندسیاست تو کمین بر ره قدر سازد
دهان بشست به هفت آب چون ثنای تو خوانددبیر چرخ که اشکال مستمر سازد
جهان ز دست تو پیرایه امل بنددفلک ز تیغ تو سرمایه ظفر سازد
همی سگالد این طاقدیس آینه گونکه جفت ساز جلال تو بیشتر سازد
غلام بخشش یک روزه تو خوانچه کشی استکه چرخ تا حد خاور ز باختر سازد
به رنج می طلبی نام نیک و این بد نیستکه گنج نور، مه از سختی سفر سازد
عدوت چون تو تواند شد ایمه او سگ کیست؟که حیله جوید و از گربه شیر نر سازد
دو دست تو ز فلک ناخنی نمی گرددچو در سخا مدد روزی بشر سازد
کند به مدح تو کلکم طلسم بندی سحرچنانک تیغ تو اسباب فتح و فر سازد
درین زمانه بدین سکه هیچکس سخنیخدای خصم اگر ساخته و گر سازد
سیاه روی نیم چون محک به دعوی سحرزهر که او چو محک نقد خیر و شر سازد
هر آنکه جست ز غیر من این طریقه نوچنان بود که کسی از گیا تبر سازد
تو نقد کن ز تو بهتر کسی نمی دانمکه طبعت از دو سخن صد لطیفه بر سازد
همیشه تا فلک آن رنگ دولابیمدار در حرکت گرد این مدر سازد
مدام تا زند آتش کمان گروهه چنانکه زه ز شعله کند مهره از شرر سازد
جلالت تو چنان باد کز پی تو جهانز هفت چرخ یک ایوان مختصر سازد
درین زمانه بی حاصل آن پسر بادیکه کار خویش به از حاصل پدر سازد
شده مسخر تو هفت چرخ و هفت اقلیمچنانک حکم تو بر هر یکی گذر سازد