گنج

شمارهٔ ۲۱

قافیه: د۱۸ بیت
گر نه ز وصل تو دل ما را امان رسدکار دل از فراق تو جانا به جان رسد
عقل از حیات دامن امید در کشدزان پیش کز غم تو دمم بر دهان رسد
خونم چه می خوری؟ که ازین خون به عاقبتسودی ترا نباشد و ما را زیان رسد
سازم دو کون گوی گریبان خویش اگریک روز با تو توشه صبرم به جان رسد
شادم به تو چنانکه شب سیل و صاعقهاز کاروان فتاده ای در کاروان رسد
نزدیک شد که طوطی تو از پی شکربرخوان لعل فام لبت میهمان رسد
در خط مشو خطا مکن ار چند نزد توپیغام و نامه از خط عنبر فشان رسد
هستی امام حسن و چه خشکی کند تراروزی اگر ز عنبر تو طیلسان رسد
گفتی بیار جان و ببر بوسه صبر کناین کار بی شک ار تو تویی هم بدان رسد
جان برده گیر اگر نه به فریاد جان منلطف خدا و عدل جهان پهلوان رسد
فرخنده فخر دین که بدو خسروی و دادمیراث بی شک از جم و نوشیروان رسد
بس مدتی نماند که هر ماه بر درشجزیه ز قیصر آید و خدمت ز خان رسد
هست از جهان برون به هنر چون بدو رسدو همی جان کند مگر اندر جهان رسد
از بهر زین مجلس انده زدای اوخواهد بهار کاول فصل خزان رسد
ارباب فضل و اهل هنر را ز لطف اوهر لحظه دل به شادی و شادی به جان رسد
شاها ز حال بنده اگر بشنوی خبراز محنت سقر به نعیم جنان رسد
از خان و مان فتاده غریبی است شور بختخواهد به دولت تو که با خان و مان رسد
هستی همای دولت و شاید که بر مرادزاغی ز فر تو به سوی آشیان رسد