گنج

شمارهٔ ۱۷

عافیت رخت از جهان برداشتمکرمت دیده زین مکان برداشت
آفتابی که خاک را زر کردسایه زین تیره خاکدان برداشت
خون روان شد ز چشم من که فلکخونم از اکحل روان برداشت
اسب صبرم ز رنج پوست فگندمحنتم مغز استخوان برداشت
دم دم این عمر من نهفته ربودکم کم این گنج من نهان برداشت
نرسم من به همرهان وفازانکه شب رفت و کاروان برداشت
لب به دندانم از جهان که مرانقد عمر از ره دهان برداشت
تا کی از قرص مهر و کاسهٔ چرخکاین چنین رفت و آن چنان برداشت
مه سپهر و مه مهر چون خردمطمع از کاسه دل ز نان برداشت
روز کارم به کار گیرد از آنکرخم از رنگ زر نشان برداشت
تا کی اندر میان سرای جهانباید این رنج بیکران برداشت
شکر کاین غم کنون ز ششدر خاکصاحب هفتمین قران برداشت
کیقباد دوم مظفر دینکز عدو تیغ او امان برداشت
شه قزل ارسلان که دست و دلشاز جهان نام بحر و کان برداشت
آنکه اول قدم ز روی زمینفتنه آخرالزمان برداشت
آنکه با او فرو نهاد فلکچون کمند فلک ستان برداشت
شیشه آسمان چو باده بریختراست کاو تیغ شیشه سان برداشت
سر گردنکشان چو تاج خروسبه سر تیغ سرفشان برداشت
همتش چون هوای گردون کردپای ازین خطه هوان برداشت
ثور را پرچم از کتف بستدقوس را قبضه از کمان برداشت
فتنه را تیغ او میان بدوزدتا به یکبارش از میان برداشت
صبح یک روز خیل تا شش بودعلم آفتاب از آن برداشت
کار کردش ز شش جهات جهاننام و ناموس هفتخوان برداشت
روز روشن ثناش می خواندمباغ از آن کلک ضمیران برداشت
شب تیره دعاش می گفتمسرو از آن سر به آسمان برداشت
به سر دست کوه و دریا راروزی از روی امتحان برداشت
دهن بحر تا به سینه ببردکمر کوه تا میان برداشت
سپر ماه را به نوک سنانجوجو از راه کهکشان برداشت
تیغ او که‌ش یکی‌ست آهن و پشمپنبه از گوش گردنان برداشت
پشت چرخ سبک‌رو از چه خم است؟زانکه زو منتی گران برداشت
مشتری وار پیش او بهرامتیغ بنهاد و طیلسان برداشت
ای فلک صولتی که خاک درتپرده آب، بی گمان برداشت
بر بزرگی‌ت دل کسی ننهادکه دل از عقل خرده دان برداشت
سر ز خطت کسی کشد که قلماز ورق های خان و مان برداشت
حلق خصمت که حوله آسای استدست گردون به ریسمان برداشت
وانکه او کرد گردنی با توشیر خشم تو گرده ران برداشت
از پی خدمت درت که ز لطفصف روضه جنان برداشت
مور با ضعف خود کمر در بستپشه با عجز خود سنان برداشت
به خدایی که امر او به دو حرفهفت گردون به یک دخان برداشت
به خزان زان لکا که صنعش ریختطرفی طرف بوستان برداشت
مه دی ز آن سمن که حکمش ببختحصه صحن گلستان برداشت
تهمت خون به حق ز گرگ فگنددین باطل به یک شبان برداشت
که نه جز طوق دار تست هر آنکسر ازین تیره آستان برداشت
دست فیض تو تخته‌بند نیازخوش خوش از پای انس و جان برداشت
هر چه در چشم ملک ناخنه بودناخن قهر تو عیان برداشت
خاتمت مهرهای گردون رااز دو عالم یگان یگان برداشت
چون برانی سوار گوید عقلروستم راه سیستان برداشت
چون بگیری پیاله گوید بزمآب بین کانش روان برداشت
زین سخن طبع خوش حدیث مجیرحدث از شعر باستان برداشت
وقت مدحت ز گنج خاطر منمایه صد گنج شایگان برداشت
شه ستایی چو من نداند کردهر که او شه‌ره‌ بیان برداشت
چه دعا گویمت که عالم پیرنقص ازین دولت جوان برداشت
جاودان زی که هرکس از عدلتلذت عمر جاودان برداشت