گنج

شمارهٔ ۱۴

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: هاست۲۰ بیت
شش جهت ملک را کار یکی در ده استکز پس هفتم قران ملک به دست شه است
مادر هفت آسمان گرچه همه فتنه زادتا به مراد دلش حامله شد نه مه است
شه ره کون و فساد پاک شد از حادثاتیعنی از انصاف شاه بدرقه ای بر ره است
گرز گرانسنگ او مغز عدو سرمه کرددان که ازین ماجرا دیده ملک آگه است
همت یوسف لقاش هست بر تبت چنانکوقت نظر پیش او دلو فلک در چه است
شخص عدو علتی است داروی او تیغ شاههم بخورد بی خلاف گرچه در آن مکره است
ای شه کسری عطا خسرو گردون رکابکز کف تو آفتاب همچو هلال از مه است
خصم ترا روزگار گرچه فریبی دهدمی سزد ای شیر دل کان سگ و این روبه است
آفت سائل شمار زر که نه در دست تستحسرت خربان شمار خر که نه در بنگه است
دشمنت ار با هنر نیست مگر یار غارپیش تو چون عنکبوت وقت سخن جوله است
چرخ گر از خسروان به ز تو عاقل شناختبا همه کار آگهی چرخ هنوز ابله است
نطق به یادت نزد سوسن از آن الکن استسرمه ز خاکت نساخت نرگس از آن اکمه است
عیسی عهدی به دم موسی هرون نسبهم ید بیضا ترا هم دم روح الله است
مصلحت است آب و نار در سر تیغ تو زانکقافه صبح را تیغ تو منزلگه است
خسرو اقلیم بخش شاه علی دل عمرآنکه جهان از دلش راست یکی از ده است
خیز پگاه و بگیر خطه خاکی چو روزکز سم شبدیز تو روز عدو بیگه است
کار ظفر راست کن چون قد مسطر به تیغزانکه ز بس فتنه بار کژ چو سر بر مه است
گشت به شکل رباب حادثه گردن درازهین بدهش گوشمال کز در باد افره است
ملک پناها! مرا قافیه ناگه رسیدلاجرم اندر مدیح ختم سخن ناگه است
وارث عمر ابد عمر دراز تو بادزانک بر عمر تو عمر ابد کوته است