گنج

شمارهٔ ۱۳

سروی که بر مهش ز شب تیره چنبرستلؤلؤش زیر لعل و گلشن زیر عنبرست
پرورده سپهر ستم پیشه شد به حسنزین روی عشوه ده چو سپهر ستمگرست
زیر شکنج زلفش و در شکرین لبشصد فتنه مدغم است و دو صد نکته مضرست
گر ریختم سرشگ چو سیمو سمن ز چشمزیبد که دوست سیم سرین و سمنبرست
ور عقل من شدش به دل و دیده مشتریعیبش مکن که همچو دل و دیده در خورست
بر زلف همچو عود گره زد به رغم منیعنی که پر گره و خم نکوترست
چون گویمش که سرو و مهی چون ز روی حسنرشگ مه نو و حد سرو کشمرست
در عرض روی حوروش و قد دلکششنی سرو بر کشیده و نی مه منورست
گفتی شگفت بین که رخش در غمم مقیمهمچون گل شکفته به سرخی مشهرست
در عشق دوست سرخ بود روی بیدلیکش خون دل ز دیده همه شب مقطرست
هر خشک و تر که در کف من بد ز عقل و هوشبر روی خوب و غمزه شوخش مقررست
وین طرفه تر که در هوسش دیده و لبمهر دم ز سینه خشک وز خون جگر ترست
در دست فتنه طره عقلم مشوش استوز خون دیده چشمه عیشم مکدرست
زین غم که چون ز چنبر عشقش برون جهمشخصم نحیف چون رسن و قد چو چنبرست
در گوش هر که حلقه غم کرد شک مکنکز عیش خوش چو حلقه همه عمر بر درست
زلفش چو ظلمت است و لبش چشمه خضرواندر ره غمش دل من چون سکندرست
زیبد که من ز ظلمت ظلمش برون جهمچون همرهم مدیح شه عدل گسترست
کیخسرو دوم شه خورشید مرتبتکو ملک بخش و خصم کش و بنده پرورست
سرچشمه ملوک عمر عز نصرهکز عقل کل به مرتبه و قدر برترست
در صدر وصف چو چتر فریدون مؤیدستبر نیک و بد چو گردش گردون مظفرست
طبعش ز بد چو روح پیمبر مقدس استشخصش ز عیب چون دم عیسی مطهرست
در بزم وقت عشرت و در رزم روز کینزربخش و عدل گستر و دلدوز و صفدرست
در بحر لطف و در چمن نصرتش مقیمیک برگ خشک طوبی و یک قطره کوثرست
وهمش برون ز نه فلک و هشت جنت استجودش فزون ز شش جهت و هفت کشور است
فتح مبین و نصر عزیزش به شرق و غربروشن چو فتح رستم سگزی و نوذرست
صدر شهی به شخص لطیفش مزین استشغل عدو ز عزم متینش مبترست
خشمش چو دوزخیست که در وی به روز و شبسوزد حسود همچو سمن گر سمندرست
صیتش فزوده ولوله در خیل خلخ استتیغش فکنده زلزله در قصر فیصر است
زنده بدوست جود طبیعی و جود خلقچون نیک بنگری بر جودش مزورست
فرخنده خسرویست که در جنب همتشنه چرخ و هشت خلد و دو گیتی محقرست
سرور به تیغ شد نه به حیلت که نزد عقلدر ملک سروری به سر تیغ و خنجرست
در بزم، زر چو قطره و دستش چو میغ شددر صف، عدوش روبه و تیغش غضنفرست
گر هر کسی مسخر دور سپهر شدبنگر بدو که دور سپهرش مسخرست
چرخ بنفشه رنگ سیه دل ز هیبتشبی خورد و خفت شب همه شب همچو عبهرست
عرش مجید پیش دلش کم ز خردلیستبحر محیط پیش کفش کم ز فر غرست
گر گویمش که عمر و حیدر صفت سزدکو در صف چو عمر و در صف چو حیدرست
خورشید نزد عرصه قدرش چو پشه یستسیمرغ پیش مخلب قهرش کبوترست
هر صبحدم ز رشک دل و طبع روشنشقرص فلک ز دیده به خون جگر درست
رویش چو دید فتح و ظفر گفت دیر زیکز رشگ روی تو رخ گردون مجد رست
نقش نگین تو خلل ملک دشمن استدرج مدیح تو حسد درج گوهرست
در دفترست مدح تو مسطور وزین قبلخصمت سپید دست و سیه دل چو دفترست
بر بیرقت ز طره بلقیس پرچم استبریغلقت ز پنجه سیمرغ شهپرست
گرچه ملوک جز تو درین عصر دیگرندبشنو ز من که دولت و فر تو دیگرست
روی کرم به طبع لطیفت مزین استجعد سخن به مدح شریفت معنبرست
پشت زمین ز عدل تو چون صحن جنت استروی فلک ز جود تو پر زر و زیورست
در حضرتت مجیر به عز قبول توشیرین حدیث و خوش سخن و سحرپرورست
طبعش چو تیغ جان شکرت تیز و روشن استشعرش چو لفظ پر شکرت نغز و دلبرست
نثرش شگفت منطقی تیز فکرت استنظمش شگفت عنصری مدح گسترست
خرم نشین که موکب نوروز در رسیدمی خور که بخت بر در و معشوق در برست
زر بخش و رطل گیر و طرب جوی و عیش کنکز دست خنجر تو عدو دست بر سرست
بختت قوی و ملک قویم و فلک رهی استشغل طرب میسر و گردون مسخرست
چون روز نو رسید درین بزم چون بهشتمی خور که روز خصم تو چون روز محشرست