شمارهٔ ۳۲
تجوع ترانی تجرد تصلچه خوش لذت آید چشی گر عسل
عسل نیست جز جوع مردان حقچرا باز پرسی ازین لاتسل
تو راه صفا گر بجوئی بیاکه جوی مصفاست راه رسل
مجرد نهء گر تو قید همهکجا وصل با آنکه او بی مثل
بجان خود مجرد شو، ای یار بسکه وصل این کمالست و ز غیر گسل
شنو حین قدر یار باهُو هنوزمجرد شو از جمله ناید خجل