شمارهٔ ۸۹
شب پره کو روز آفتاب نبیندروشنی دیده جز بخواب نبیند
وادی عشق است، از فریب حذر کن؛تشنه در این دشت جز سراب نبیند
ساکن بزم تو، قدر وصل نداندگرچه در آب است ماهی، آب نبیند
محتشمان را، چه آگهی ز غم دل؟!چشم هما گنج در خراب نبیند
آنکه بداغ فراق سوخته جانشز آتش دوزخ دگر عذاب نبیند
تا ز پی آهوی ختن نرود کسجیب و بغل پر ز مشک ناب نبیند
من ز ادب ننگرم بروی وی آذریار بسوی من، از حجاب نبیند!