گنج

شمارهٔ ۸۸

مرغان اولی اجنحه، کاندر طیراننداز حسرت مرغان قفس بیخبرانند
در حیرتم از دردکشان کز همه عالمدارند خبر، گرچه ز خود بیخبرانند
جز من، دگران را مکن از جور خود آگاهآنانکه ندارند غم جان، دگرانند!
ای خضر ره عشق، غم ما مخور، امااین تازه ز ره گمشدگان، نوسفرانند
در بزم وصال تو، بخود میطپدم دل؛از رشک دو چشمم، که برویت نگرانند
از باغ چه گل رفته که گلها همه آذرخونین مژه خونین دل و خونین جگرانند؟!