شمارهٔ ۹۰
با هم افسوس بتانی که در این ملک شهنددست دادند که دستی بدل ما ننهند
دل و جان، از دو نگه میبری و دلشدگانیک نگه دیده و در حسرت دیگر نگهند
رسته از زاری ایشان ز جفایت خلقیعاشقان تو، ز ره گم شده و خضر رهند
عافیت را بجهان قدر ندانند مگرآن گدایان که بهمسایگی پادشهند!
ای که داری سر خون ریختن اهل وفازین گنه کشتنیم من، دگران بیگنهند!