شمارهٔ ۸۰
شراب شوق تو ما را چو در گلو ریزندپیاله کاش گذارند و با سبو ریزند
بس است ظلم اسیران، بترس از آن ساعتکه اشک حسرتی از دیده ها فرو ریزند
مرا که خون دل آخر ز دیده خواهد ریختبتان شهر بشمشیر ناز گو ریزند
بگلرخان ستمگر برم شکایت دلبود که تیغ برآرند و خون او ریزند
بغیر عشق ز آذر نشان نماند اگربنای هستیش از یکدگر فرو ریزند