شمارهٔ ۸۱
مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی میزنددر میان ناله حرف آشنایی میزند
خدمت دیرین من بین، ورنه در آغاز عشقهرکه را بینی دم از مهر و وفایی میزند
نو گرفتار است دل، از اضطراب او مرنجصید در آغاز بستن، دست و پایی میزند!
بوالعجب آب و هوایی دارد این بستانسرابر سر یک شاخ هر مرغی نوایی میزند
حسرت زخم دگر از خنجرت دارد اگرکشتهٔ تیغ تو حرف خونبهایی میزند
وادی گمگشتگان عشق را خضریم ماهرکه ره گم میکند، ما را صدایی میزند
باز امشب آن سگ کو همنشین آذر استخسروی، لاف محبت با گدایی میزند