شمارهٔ ۸
دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی رامرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را
درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم، بلبل؛نه جغدم کو بهر ویرانه خوش کرد آشیانی را!
دریغا گشت صرف مهربانی عمر و، نتوانمکه با خود مهربان سازم دل نامهربانی را
بیابان محبت را، ندانم کیست خضر امشبکه ره گم کرده می بینم، ز هر سو کاروانی را
کنون راندی مرا از کوی خود ای گل، بدان ماندکه فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را!
توانایی بازوی تو را، ای صید کش دانم؛که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را؟!
نخواهم رفت از کوی بتان آذر، مگر بینمشبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را