شمارهٔ ۷۷
نخست کاش در خانقاه می بستندکه شیخ شهر نداند که صوفیان مستند
صبا ز من بحریفان زیردست آزاربگو که: کارکنان فلک، زبردستند
جدا ز بزم تو مردم، خلاف آن یارانکه در جدایی هم، صبر می توانستند
کجا رواست که دلهای دوستان شکنی؟!باین گناه که بستند عهد و نشکستند!
بود بحشر جز آذر هزار کشته تو راگر از تو او نکند شکوه، دیگران هستند!