شمارهٔ ۷۱
از سینه دل رمید و بزلف تو رام ماندمرغ از قفس پرید و گرفتار دام ماند
می گفتمش غم دل و، عمدا نکرد گوش؛تا غیر آمد و، سخنم ناتمام ماند!
از ساقی سپهر فغان، کز جفای اودوری بسر نرفت که جم رفت و جام ماند
ماهی ز طرف بام برآمد که تا سحربس چشم چون ستاره بر ان طرف بام ماند!
خسرو ز جام رشک ندانم چه زهر ریختفرهاد را بکام، که خود تلخکام ماند؟!
افسوس کآذر از ستم یار بیوفاجان داد، لیک ازو نه نشان و نام نماند