شمارهٔ ۷۲
گفتا که: بسینه ز منت کینه نماند؟!گفتم که: نه، این سینه بآن سینه نماند!
بیش از همه شب، در شب آدینه کشم می؛در میکده می تا شب آدینه نماند!
آیا بچه رو می نگری سوی من آن روزکز خجلت خط، در کفت آیینه نماند؟!
کی جان برم از میکده، گر رخت برم؟ کاشمن مانم و این خرقه ی پشمینه نماند!
جز راز محبت، که شد آذر ز دلم فاشکس گنج ندیده است بگنجینه نماند!