شمارهٔ ۶۹
یار بهر خاطر اغیار زارم میکشدمن به این خوش میکنم خاطر، که یارم میکشد
وعدهٔ وصلم به محشر میدهد، در زیر تیغ؛میکشد، اما ز لطف امیدوارم میکشد
در قفس داغ فراق گل، جگر میسوزدمدر چمن غوغای زاغ و نیش خارم میکشد
در وطن، ناسازی از اغیار، خونم میخورد؛در غریبی، یاد یاران دیارم میکشد
تا نگویند از برای خاطر غیر است، کاشوقت کشتن گوید از بهر چه کارم میکشد
بیگل روی تو، گریان چون روم سوی چمن؛خندهٔ گل، گریهٔ ابر بهارم میکشد
آنکه گر خواهد، تواند کشتنم از یک نگاهچیست یارب جرم من، کز انتظارم میکشد؟!
گر کشم می، آتشم بر جان زند روز فراقور ننوشم یک دو جام آذر، خمارم میکشد!