شمارهٔ ۶۶
دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشدگر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دمکه ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد
زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافلکه درین بتکده جای صنمی بیش نباشد
آنکه عادت بستم داده مرا، کاش نداندکه ز ترک ستم او را ستمی بیش نباشد
ترسم آید دمی از لطف طبیبم بسر آذرکه مرا فرصت گفتار دمی بیش نباشد