گنج

شمارهٔ ۶۵

ما را دگری جز سگ او یار نباشداو را اگر از یاری ما عار نباشد
چندان ستمم از تو خوش آید که چو پرسنداز ضعف مرا قوت گفتار نباشد
میلت به پرستاری کس نیست، وگرنهکس نیست که از درد تو بیمار نباشد
فریاد، که در کوی تو از اهل وفا نیستیک نامه که در رخنه ی دیوار نباشد
صیاد مرا، دل نکشد جانب گلشن؛تا ناله ی مرغان گرفتار نباشد
کارم شده، احوال من از غیر چه پرسی؟!بگذار بمیرم، بمنت کار نباشد
تا چند کنی شکوه ز بیطاقتی آذر؟!خاموش، که همسایه، در آزار نباشد؟!