شمارهٔ ۵۱
وفا نگر، که وفائی ندیده از صیادبدام ماندم و از آشیان نکردم یاد!
گرم نه دست وفا پای بست کرده چراپرم نبسته کسی و نمیشوم آزاد؟!
اسیر دامم و، خلقی ز ناله ام نالان؛نداشت در چمننم هرگز این اثر فریاد!
اگر چه گشت خراب آشیان کاسیر شدمولی شد از نفس دلکشم قفس آباد!
نه گل بشاخ و، نه بلبل در آشیان افسوسکه خاد با زغن افگنده عیش را بنیاد
خوش آنکه باد صبا، آتش گل افروزد؛که آب دیده ی من، خاک باغ داد بباد
ولی بکنج قفس مانده من، چو آید گلنوید آمدن او بمن که خواهد داد؟!