گنج

شمارهٔ ۵۰

قافیه: ویت۹ بیت
نهم بر خاک پهلو شب، به این امید در کویتکه ننشیند کسی از هم‌نشینان روز پهلویت
فغان، کامشب که دارم راه در بزم تو، از غیرتبسوی غیر باید بنگرم، تا ننگرد سویت!
در این گلشن، که هر مرغی گلی جوید، من آن مرغمکه بینم روی هر گل، آیدم یاد از گل رویت
نیم آزرده از برگشتن کویت، اگر بینمکه جز من دیگری آزرده بر می گردد از کویت
به افسونت زبان بستم، ببزم غیر و میترسم؛که باشد با کسی در گفتگو چشم سخن گویت
پس از رنجش، بسویت میکشد هر دم دلم، امابدامن میکشم پا، میکنم چون یاد از خویت!
کشی چون تیغ کین، از شوق جان دادن مرا خوشتر؛که از قتلم خدا ناکرده گردد رنجه بازویت
در آن مجلس نداند تا کسی احوال من، بایدکه بینم یک نظر سوی رقیبان، یک نظر سویت
ز لطفت تا شود قطع امید غیر یکبارهبه کویت هر سحر شب نالد آذر چون سگ کویت