گنج

شمارهٔ ۴۹

من از غمت، زبانی، با خلق در شکایتوز قصد من، نهانی، دل با تو در حکایت
از دست مانده فردی، گفتا ز عشق دردیخوشتر نه کاش کردی از دل بدل سرایت
بر درد عشق جوییم درمان ز هم من و دلچون گمرهان که جویند از یکدگر هدایت
غافل چنین نباید از بنده خواجه شایدبر تو غرامت آید، گر من کنم جنایت
لطف تو را که عام است، آرام دل گواه استآری ز عدل شاه است آبادی ولایت