شمارهٔ ۴۸
نهم به پای کسی سر، که سر نهاده به پایتکنم فدای کسی جان، که کرده جان به فدایت
برآ، برای خدا، همچو مه به بام و نظر کنببین چگونه مرا میکشند زار برایت؟!
نشسته گرد ملالم به چهره بیتو و، ترسمگمان برند که رخ سودهام به خاک سرایت!
مکن حذر کسی، گرچه از غرور جوانیتو غافلی ز خدا، من سپردهام به خدایت
دل است جای تو و، بیدلان به دیر و حرم بینتو در کجایی و جویند غافلان ز کجایت؟!
خوشم که مردم از اهل وفا، جفای تو باورنمیکنند، که از من شنیدهاند وفایت
دوای درد ز مردن تو را، و من متحیرکه چیست درد تو آذر که مردن است دوایت؟!