شمارهٔ ۴۵
گیرم بعجز دامنت و جان سپارمتشاید که گامی از پی نعش خود آرمت
گر کشته رشکم، امشب از آن کو نمی رومکز دل نیایدم برقیبان گذارمت
هر حرف گفتمت، ز رقیبان شنفتم آه؛نامحرمی و، محرم خود میشمارمت!
تیغم زنی و، دم نزنم؛ آه چون کنم؟!دانم که دشمن منی و دوست دارمت!
آذر ز حیله یار بدل بردن آمده استامشب بپاسبانی دل می گمارمت